فقط یک سوال :
از آنجا که من آدم سواری بده ای نیستم در نتیجه چرا دوست داشتنی نمی باشم ؟ چرا اغلب با مدیر مدرسه کارمان به چالش می کشد؟ مهران خان هم این اصلاح پاچه خواری را خوب رواج داد و عجب جواب می دهد . آقا پاچهخوار نیستم ! نیستم خو پس سال بعد مدرسه را عوض نموده شاید در محیط جدید کمی مشق پاچهخواری کنم شاید کارم با مدیر به رفت و آمد خانوادگی کشید و تابستان بعدی با هم رفتیم مسافرت

از همین تریبون اعلام می کنم دانش آموزان سال بعد من صد در صد قبولند زیرا برای هر درس 100 نمونه سوال می دهم و آخر ترم 25 سوال را در امتحان می آورم و هر هفته از ده سوال آزمون می گیرم .
در تمامی مسابقات و اقدام پژوهی ها و همایش و ضمن خدمت و کارگاه آموزشی و کارهای پژوهشی شرکت می کنم تا سقف تقدیر نامههارا به سطح وزارت برسانم .
با مدیر بر سر اینکه چرا وقت کلاسم را هر شنبه و چهارشنبه به عناوین مختلف پرورشی می گیرد بحث نمی کنم . اصلا آموزش کیلویی چند؟ باید به پرورش رسید که همانا همین مهمتر از همه است تازه می خواهم پیشنهاد بدهم کل گروه تاتر و سرود مدرسه را از کلاس من انتخاب کنند و هر روز هم اجازه تمرین به گروه را می دهم . از درس من که چیزی نمی فهمند بگذار حداقل گروه های هنری مدرسه یک امسال را مقام استانی بیاورند تا به عنوان همکاری با مدیر در امور پرورشی از من تقدیر شود .
الهی خدا همه زیراب زن های مدرسه ام را جز جگر دهد تا شاید ادب شوند .
نتیجه ؛ ما این شبها که توی حیاط و روی ایوان ( هرچند تابستونه ما بهش میگیم بهارخواب ) می خوابیم کلافه ام شبها تا حدود ساعت 2 بیدار مینشینم تا همه همسایه ها بخوابند و نتوانند مرا بدخواب کنند و از اذان صبح هم به خاطر زنگ زدن موبایل یکی از همسایه ها که اتفاقا ایشان هم روی ایوانشان می خوابند بیدار می شوم. من با اولین زنگ موبایلش چشمانم باز می شود و ایشان باید سه دور موبایل از اول تا آخر آواز بخواند تا چشم بگشایند بعد هم بد خوابی دوباره ، بعد از نماز صبح من و بالشت به داخل خانه نقل مکان می کنیم و دور تا دور خانه را برای پیدا کردن گوشه ای که صدای یخچال نیاید و ساعت تیک و تاک نکند و مگسسسسسسسس ویز ویز نکند می گردیم .
از وقتی زلزله آمده تنها توی خانه نمی خوابم و البته گرم نیز هست و دلم نمی اید برای خودم تنهایی کولر روشن کنم . نگید خسیسی که روی مصرف آب خیلی حساسم . هوای بیرون و نسیمش عالیست ولی همه این عوامل آزار دهنده هم هستند و جالب که همسرم و دخترم تخت می خوابند .
شاید به دلیل کاری هست که برایم خوشایند است و قرار است از فردا صبح زود آغاز شود : ســـــفری متفاوت

این تصویر را با ستایش در وبلاگ باران های آرام دیدیم
گفت : آدم دوبخشه ... آ دَم
هنوز دارم به حرفش فکر می کنم
با هر چه صدا با هر چه نفس فریاد از تو ای عشق
...
.....
خاموشم و سرد با یاد تو من گفتم دل از این بیراهه بکن
من خسته ام از آواره شدن
فریاد از تو ای عشق
امشب آخرین قسمت فیلم پروانه را دیدم و به یاد اشک هایی افتادم که در تماشای قبلی ام داشتم ...
یک جاهایی از فیلم یک جورایی من را می برد به کجا نمی دانم فیلم خوب بود یا بد نمی دانم . چرا سرو طلایی نگرفت نمی دانم ولی انگار فیلم مرا می دانست . چنان دست به دست فیلمنامه می شدم که ....
تمام شد اینبار یکی دو قسمت اول و امشب قسمت اخرش را دیدم همه قلبم توی مشتم جمع شده بود ، ستایش با تمام شدن فیلم یک نفس راحت کشید و من همچنان درگیرش بودم اینقدر که گفتم بنویسم تا آرام شوم
خیلی وقت بود همسرم یاد بچگی و مراسم ایچنینی می کرد و هوس قورمه داشت اقابزرگ آن سالهای دور گوسفند چاق می کردند و به اصطلاح ما پروار داشتند و به این مراسم قورمه کنی پروار کُشی هم می گویند همه اقوام دوستان از صبح سحر دور هم جمع می شدند و گوسفند می کشتند و البته یکی دو روز قبل از این مراسم نان می پختند .
در خانه آقابزرگ حداقل سه لاشه گوسفند از سقف مطبخ آویزان بوده و هر چه گوسفند چاق تر آبرومندتر .مادرجان می گفت خاله ام گوسفندی چاق کرده بود که نه مَن روغن داشته یعنی خیلی ها 27 کیلو ...فقط روغن خالص گوشتش بماند .
جگر اولین محصول گوسفند بود که به مهمانان داده می شد و فکر کنید بچه ها چه عشقی می کردند از به سیخ کشیدنش ... نهار کله پاچه و شام آب قورمه و یک زمستان گوشت قورمه شده و روغن حیوانی اشکنه روغن و قورمه و خوردن یواشکی قورمه ها توسط بچه ها دعوا سر سفره غذا که تکه های قورمه محمد بیشتر است یا قورمه مرا دزدید .........
آقاجان از آن سالها و از ان مراسم ها یک سطل چاقو برایش مانده و یک تخته چوبی بزرگ که روی آن گوشت ریز می کردند و یک عکس .
و پنجشنبه گذشته آقاجان و مادربزرگ (مادر ِهمسرم ) و محمد آقا رفتند قصابی ( ما که طویله نداریم گوسفند چاق کنیم ) تا با انتخاب آقاجان یک شقِ 15 کیلویی خریده شود آقاجان چانه بزنند و با قصاب گرم بگیرند و چایی بخورند همانجا و قصاب مهرابان شود و بخندد و گوشت ها را تکه تکه کند و قلم ها را بشکند . گوشت اعلا را کیلویی 21000 تومان خریدیم و این هم از مزایای شهرستانی بودن مادر می گفت اینقدر گوشت ها خوب بودند که دلمان می خواست همه گوشت ها را ما بخریم ...
اول از هم چربی اطراف گوشت ها (شَلهه) ریز شد و به قابلمه رفت تا روغنش را بگیریم با دنبه فرق می کند .
و بعد گوشت ها ریز شد و با آب نمک و خنده به قابلمه ریخته شدند و آقاجان می گفت از گذشته ها که ماهی مانده به زمستان هر شب خانه اقوام دعوت بودیم به قورمه کنی و اگر فامیلی گوسفند چاق نکرده بود اقوام سفره اش را بی قورمه نمی گذاشتند و البته نداشتن گوسفند و یا گوسفند لاغر آخر شرمندگی بود . و این یعنی یک زمستان بی گوشت و روغن بودن و فقیرترین مردم هم با قرض شده گوسفند به فصلش می خریدند و چاق می کردند .
و حالا مراحل پخت قورمه :
اول روغن گرفتن از شلهه یا چربی اطراف گوشت ها
http://axgig.com/images/59416898024280072772.jpg
دوم پختن گوشت با آب و نمک اب زیاد نباشد که گوشت ریش نشود
http://axgig.com/images/93403793351031204353.jpg
سوم گوشت بپزد تا آب به خوردش برود و اگر خواستید که ما هم خواستیم از آب قورمه برداشتیم برای خوردن که آقاجان می گفت اینها داروست آقایان دکتر کاسه کوزه تان را جمع کنید
http://axgig.com/images/00864110398474231480.jpg
حالا گوشت ها آبش تمام شده البته در حال تمام شدن است
http://axgig.com/images/49540771899171942837.jpg
به این قابلمه سیاه ته گرد قَذغَن می گویند و از جنس چدن است و سیاهی اش به این دلیل است که تا قبل از این روی آتش استفاده می شده این قابلمه ها را بیشتر از شهر قاین تهیه می کنند و کاشمر پیدا نمی شود
http://axgig.com/images/61729333068662806629.jpg
وقتی کاملا آب گوشت به خورد آن رفت روغن گرفته شده را به آن اضافه می کنند تا گوشت در آن غوطه ور شده و سرخ شود البته من نذاشتم همه روغن ها را بریزد خیلی چرب و چیلی می شد
http://axgig.com/images/99139778839618690654.jpg
حالا حال مرا تصور کنید از شستن این همه ظرف چرب
بفرمایید نوش جان کنید و مهمان ما شوید .
در قدیم استخوان ها را وا می زدند و پر از نمک می کردند و در کیسه ای پارچه ای از سقف انباری سرد و تاریک آویزان می نمودند و گوشت های قورمه را وقتی سرد شد به اندازه یک کوفته متوسط گلوله می کردند و در ظرفی نگه می داشتند بدون یخچال و یا اینکه چند روز قبل از پروار کشی شکمبه گوسفندی را تمیز می کردند و باد می کردند و در افتاب خشک و بعد در آن روز قورمه های داغ را توی ان می ریختند و رویش روغن پیه می دادند و شکمبه را از سقف اویزان می کردند تا دست گربه و بچه و موش به آن نرسد . و بعد هر روز به قدر نیاز از آن بر می داشتند.
*ببخشید که برای ویراستاری مرور نشد
* ای داد حالا که تمام شده عکس ها را اسکریپت غیر مجاز می داند و ثبت نمی کند . بماند تا بعد
این شد که عکس ها به این صورت تقدیم شد .

حالم خوب است هنوز خواب میبینم ابری میآید و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه میکند. تابستان که بیاید نمیدانم چندساله میشوم اما صدای غریبی مرتب میگویَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟ ریرا ...! به کوری چشمِ کلاغ عقابها هرگز نمیمیرند! مهم نیست تو که آن بیدِ بالِ حوض را به خاطر داری ...! همین امروز غروب برایش دو شعر تازه از "نیما" خواندم او هم خَم شد بر آب و گفت: گیسوانم را مثلِ افسانه بباف!
سید علی صالحی
باز پای سیستم بودی ؟ - تلفن کنار سیستم من است - آخه چی به تو می دهند ؟ به تو چه که کی بچه اش مریض شده ، مادر شوهرش قانقاریا گرفته ، رفته سفر عکس انداخته ، شعرهای خوب نوشته ، شوهرش دعواش کرده ، امتحان داره ، کاردستی درست کرده .........
الان گوشی ده سانت آنطرف تر از گوش من است البته نه برای اینکه مامان داد می زنند نه اهلش نیستند حرفها تکراریست ، گاهی فکر می کنم چرا ؟
شاید دوست داریم که بگوییم و بشنویم اصلا مامان خانمی یادتان رفته با صدیق خانم و بعدترهاش با حسنی خانم دم در تو ی آن کوچه بن بست می نشستید و با هم درد دل می کردید شاید از همان حرف های خاک برسری می زدید که هیچ وقت ما را توی جمعتان راه نمی دادید و ده متر آنطرفتر برایمان نه خودمان برای خودمان فرش پهن می کردیم و خاله بازی وای هنوز آن اسباب بازی های سفالی ره آورد قم را دارم که چایی می ریختیم و قند پهلویش می گذاشتیم و بچه هایمان را بزرگ می کردیم و مثلا خودمان را بزَک سمیه زهرا الهه یادش به خیر ....
بعدترها آخوندهای روضه های زنانه امر کردند زنها دم در ننشینند تا غروب ، بروند گرد و خاک دور این لامپ را - آقا اشاره کرده بود به لامپ سقف - بگیرند . زنها خجالت کشیدند و دیگر نرفتند .
بعد گفتند چه کنیم که دلمان نپوسد دوره های زنانه راه افتاد در محل و هفته به هفته جمع می شدند خانه یکی و می گفتند و می خوردند و اِی گاهی قری هم به کمر می افتاد - البته من و مادرم همیشه در این امر خطیر مستثنی بودیم بس که بی هنریم - بعد با همفکری به این نتیجه رسیدند که قباحت دارد و تصمیم گرفتند قرآن دوره را راه بیاندازند به همین صورت هفتگی البته تا به این مرحله برسند همه مامان های محل پا به سن گذاشته بودند .
همه خانم ها دوست دارند لحظه هایی را برای خودشان باشند فقط برای خودشان اصلا حرف بزنند و بشنوند دیروز به این نتیجه رسیدم که این گپ های وبلاگی ما به نوعی همان سرکوچه نشستن دیجیتال است .
آخیش دلم وا شد بس حرف نوشتم .
البته همه وبلاگ ها به این صورت نیستند برخی نگاهی رسانه ای دارند یا ترویج یک فرهنگ و یا یک نوع خاص نگاه شاید هم به اشتراک گذاشتن نگاه و دریافت تجربه با همه اینها قبول دارم به نوعی گذراندن وقت است که می رود از کف حالا کدام صفحه را دیده و خوانده ایم می شود محصول همین دیده ها و شنیده ها که سپاسگذارم از دوستانی که آموختند به من
**من این دو کلمه را ننویسم دلم می پوسد آسیدمحمد هی برو چغلی مرا پیش مامانم بکن که این دختر درس نمی خواند و وقتش را تلف می کند .
از اول کتاب درسی ستایش از درس ( -ِ ، ه ، اِ ، به ) می ترسیدم برایم مشکل بود که چطوری حالی اش کنم که این چهار شکل از یک حرف را کجا به کار ببرد از انجا که کتاب زندگی تند تند ورق می خورد رسید به این درس و خدا را شکر رد شد و مشکل زیادی نداشتیم .
در دفتر مدرسه با مامان یک کلاس اولی دیگر صحبت می کردیم که ی در مازیار با ی در سیب فرق می کند و یک درس جداست و حروف هم شکل و دو صدا یادگرفتنش برای کلاس اولی ها سخت است و از این حرفها ....
بعد خودم را دلداری دادم که دختر من شاهکار که نمی کند مگر من و بقیه کلاس اولی نبودیم یاد می گیرند دیگر و یا اصلا از زبان چینی که سخت تر نیست چطور آن چشم بادامی ها به این خوبی می نویسند و یاد هم می گیرند
و بعد انگار مطلب مهمی یادم آمده باشد گفتم وای «خواهر » این یکی را کجای دلم بگذارم و رو کردم به دبیر ادبیات و گفتم نمی شود ما اینطور بنویسیمش خاهر کار من هم راحت بشود این واو استثنا از کجا آمده و لب ور چیدم وای اگر به این درس برسند .
که خانم ادبیات شاکی و غضب کرده گفت خانوم فاجعه است فاجعه بگذار یک لغت اصیل ایرانی بماند که به زبان اریایی (پهلوی ) ما نزدیک است .خواهر در زبان پهلوی همان خواهر (khoahar) تلفظ می شده این فاجعه است که زبان محاوره ای کم کم وارد زبان نوشتاری ما شده است و من تصور کردم جریان گند آبی را که به رودخانه ای زلال می ریزد ..............
و گفتگو ی آخر شب تلویزیون در همین مورد بود و دقیقا از همین کلمه فاجعه استفاده شد .
حالا تصمیم گرفته ام که از این به بعد با زبان محاوره ام ننویسم اگر دست جمعی تصمیم بگیریم بهتر نیست ؟!!.
از دیروز برف می بارد خط نقطه خط نقطه یعنی یک لحظه هست یک ساعت نیست اینقدر قلب مادرم کاشمر گرم است که برفها به دامن و پیراهنش ننشسته آب می شوند حسرت درست کردن یک گوله برفی می ماند به دلمان سال گذشته هم همین شد و ما کاشمری ها خاطره و عکس با آدم برفی نداشتیم به قول مادرجان برف نیست که سرما ریزه است البته ندید پدید نیستیم ها دیده ایم دست مردم کافی است از خانه ما تا محل برف ده دقیقه البته با سرعت رانندگی کنید تا برسید به برف ِحاشیه کوهستانی دامن مادرم کاشمر، دره ها و کوههای کوهسرخ ، دو سالی می شود که به این کوهها هر روز نگاه نکرده ام صبح و ظهر و به یمن انتقال دایم به زادگاهمان هر روز رگ های مادرم کاشمر را گز می کنیم ( رَگ همان خیابان است)

دلم کُرت کُرت برف زیر کفش می خواهد دست های بی حس و دماغ هویجی حتی خودکار ها هم فهمیده اند زمستان های حالا خیلی غیرتی نیستند زنگ اول کلاس بعد از اجازه می گفتیم خانم خودکارمان را گرم کنیم نمی نوشت آخر چقدر به نوکش ها می کردیم و روی دو کف دست غلش می دادیم تا گرم شود .
قشنگ ترین صحنه زمستان کودکی برای من :
از مدرسه که می آمدم دم غروب بود و برف بر زمین نشسته بود درِ حال را که باز می کردی علاء الدین وسط حال ایستاده بود چه کیفی داشت تماشای بخار آب کتری لعابی و پرت کردن کیف مدرسه و نشستن کنار چراغ در آن بحبوحه بی نفتی و جنگ پاهای نم دار و یخ زده و بی حسم را کنار چراغ می گرفتم و بخار از جوراب ها بلند می شد و تازه سوزن سوزن شدن پاها شروع می شد و می فهمیدم چقدر یخ زده ام ....
بوی غذایی مادر که از ظهر برایم نگه داشته بود روی بخاری چه دل ضعفه ای را به یادم می آورد و غذایم را کنار بخاری توی اتاق با صدای خِرت خِرت ماشین بافتنی مادر می خوردم و وای هوایی شدم رفت
« شبنم فرضی زاده»
حالم خوب نیست و گرنه عکس های سفر به مشهد را می گذاشتم
آنفولانزا ، مهمان های شب ، آشپزخانه تکانی ( خود این مکان دنیایی است برای خودش ) خسته ام
خدا به مادرم عمر طولانی بدهد که در این روز برفی و با این کوفتگی تن تنهایم نگذاشت .
من با نفس های تو زنده ام مادر

امشب اخبار اعلام کرد به دلیل تصادف و خطرات جاده ای سالانه به اندازه زلزله بم کشته داریم اغلب کشته شدگان مرد ، جوان و در سن باروری قرار دارند.....
آمار مرگ و میر به علت قصور پزشکی الله اعلم
تعداد افرادی که به دلیل کمبود امکانات پزشکی فوت می کنند ؟؟؟؟
حوادث خانگی !
تغذیه نامناسب و فشار های عصبی و.....
چرا نباید مرگ های کمتری داشته باشیم ؟ باور کنید اینطور شادتریم
حتما باید مثل مادربزرگ هایمان 14 فرزند داشته باشیم تا شاد باشیم ؟
کاش کمتر بمیریم چرا تولد ؟
ولی آدم با دیدن این فرشته های خوشگل دلش ضعف میره
تولد خوبه به شرط پدر و مادر خوب بودن
و با در آغوش کشیدن این نازنین های پاک شاید بشود خدا را لمس کرد
همشو می خوام ......
همه آنچه که باید بود و باید شد همه ان لحظه هایی
که نیست شدند و باید حاصلی می داشت چندین بار است که می خواهم انگیزه تکانی
بکنم ولی سخت می شود بر این تن و اندیشه رخوت نشسته پیروز شد
امشب مهناز -یک فامیل درجه یک - این انگیزه را به من داد .
از حق نگذرم به خیلی از داشته هام بالیدم درست است که لحظه های بیشتری را نسبت به او با فرزندم بودم ولی برای این لحظه ها متاسف هم نیستم درست است که بچه ها بزرگ می شوند شاید من هم همینقدر که بزرگ شدم کافیست .......
نه من همشو می خوام




ستایش این روزا همه جا دنبال حروف جستجو می کنه مثلا میگه مامان م داره
میریم بازار میگه این مرد نانوا است این مرد -تاکسی دارد مامان خوراکی می خرد
تا ساعت 19 مدرسه ( رسیدگی به تمرین های عملی - به سامان نمودن دفتر نمره - تدریس چند نکته باقیمانده)
19-20:خانه مامانم اینا (تو راه مقوا بخرم)
20-20:30 : رسیدگی به تکالیف ستایش
20:30-21:45 :درست کردن کارت الفبا برای دخمل کمی استراحت وسط مسطاش
الی 22:45 : آشپزخانه (شستن ظرف های ظهر زیرا باعجله بعد از نهار رفتم مدرسه-درست کردن همزمان شام -صبحانه فردا - نهار فردا ) اشکتون در اومد ادامه دارد
الی 23 : اینترنت امشب از تلوزیون خبری نیست
الان آخرین خط برنامه ام هستم و 22:42 است من یک ربع وقت اضافه آوردم . برنامه فردا را هم نوشتم
بیدار باش ساعت 6: نماز صبحانه حاضر کردن ساندویچ و میوه ستایش و بستن موهاش
همه بریم مدرسه و من تا ساعت 14 مدرسه ام
14-15:30: نهار و لالا
و بگذارید فردا شود تا غم فردا خوریم امروز که گذشت .....

دیدم که دخترکانم چقدر محبت کم دارند دیدم که در مدرسه چقدر به دختر ِسرکش کلاس توهین شد و او چه واکنش شدیدی داشت کاغذهای در و دیوار کلاس را پاره کرد و از لرز روی پای خودش بند نبود و ........
فهمیدم همین دخترک شیرین ........
نمی توانم بگویم ....
چرا بچه هامان بیراهه میروند چرا ما بلد نیستیم راه را نشانشان بدهیم چرا باید کلاس برنامه نویسی دو هفته پشت هم سه شنبه ها سر این موضوع به بلوا کشیده شود هفته قبل بچه ها سر صبح در کارگاه کامپیوتر چت داشتن و بدون اجازه و نظارت از اینترنت استفاده کرده بودند ...
کنار سیستم شماره 4 ، نامه عاشقانه پیدا شود ...
بچه ها یواشکی فیلتر شکن نصب کنند...
دوستشان دارم وای نمی دانید چقدر قشنگ گریه می کنند گوله گوله اشک میریزند و یک ترس تو عمق چشمهاشان قُل قل می کند دوستشان دارم...
اینجا و آنجا همش در ستایش عشق می نویسم و بعد با خودم فکر می کنم اگر یکی از همین عشق نامه ها لای کتاب دخترم باشد باید چه کار کنم او هم باید همینقدر از من بترسد که با التماس بخواهد به خانه شان زنگ نزنن
باید یک درس اساسی به آنها بدهم - درس عشق - اما چه بگویم وقتی خودم عاشقی بلد نیستم وقتی نهایت مثبت اندیشی بچه ها میگوید : عشق مجازی یعنی پسر همسایه تعمیرکار سرکوچه همکلاسی داداشم شوهر زن همسایه ...... و عشق حقیقی : عشق به خدا ...، یعنی همین...
یک دختر جوان و عشق به خدا یعنی همه مساله ها را ماست مالی کنیم برود
من چه دارم برای گفتن چطور بگویم هنوز زود است برای شما، وقتی د ر یک کلاس 14 نفره حداقل 5 تا عروس خانوم داریم و گاهی مادر هم میشوند...
چه بگویم وقتی مشاور مدرسه در نقش پلیس مدرسه هست ...
از شکوه عشق بگویم و دلشوره های شیرینش از هم پاشیده شدن قلبش از داغ شدن سر و یخ کردن دستهاش
از فریب و رذالت و حماقت دخترکان شیرین سخن و شیرین ادایم ، از دل های ساده و سرهای پرشورشان
از چه بگویم من از چه بگویم من ....
اصلا بیا تا چشمهایم را ببندم و بگویم اینجا هم مدیر دارد هم معاون آموزشی و معاون پرورشی ، مشاور دارد و سرپرست اصلا پدر دارند و مادر ...
بگذار من خاک گچ همان تابع random و آرایه های چند بعدی ِ پای تخته را بر سرم بریزم اصلا به من چه !!!
این روزها با کتاب ساختمان داده ها به درس برگشتم البته کمتر این حس با منه که قبول میشم و خیلی جدی نیستم و بیشتر اصرار همسر بود که خواست شرکت کنم و حالا ببینیم چه می شود
این روزها کتاب گذر قصر را تمام کردم روی جلدش نوشته بود برنده جایزه نوبل من گول خوردم و خواندمش و اصلا به دلم نچسبید . حاصل قلم فرسایی یک نویسنده مصری و حالا بیشتر به این نتیجه رسیدم که سیاست هم نقشی دارد در اهدای جایزه نوبل کلا انگار هر فیلم و کتابی که بیشتر تو کار شرقی ها سرک بکشد و دنیا و دین آنها را تیره تر نشان دهد غربی ها بیشتر خوشحال می شوند انقدر که جایزه هم می دهند .
این روزها دخترم لجبازتر شده و کم کم باور می کنم در استعداد یک ژن هم از من به ارث نبرده
این روزها خانه برق نمی زند (اصولا کمتر پیش میاد برق بزنه) کیست که مرا دریابد.
این روزها شعر قشنگ و حرف تو دل برو زیاد خواندم
این روزها فراموش می کنم به بلدرچین ها غذا بدهم
روبروی هم نشسته ایم و به چشم های هم نگاه می کنیم قرمزی ته چشمها و اشک های ریخته و فش فش دماغ هر دومان را به خنده انداخته است : سبحان چشات مثل قورباغه شده
حاجی پرند یک تل پیاز جلوی ما ریخته تا پوست بکنیم، تابستان نفس های اخر را می کشد و شب ها روی بهار خواب وقتی مامان پتو روم می اندازد غر نمی زنم و سریع خودم را توش پنهان می کنم این سرما خوردن را دوست دارم و لذت این سرما سریع به دلشوره مهر تبدیل می شود یک دلشوره که شبیهش کمتر اتفاق افتاده برام ....
من و سبحان این تابستان را در کبابی کار کردیم تجربه تابستانه خوبی بود حداقل دیگر با بوی کباب دلم ضعف نمی رود اینقدر چشم و دلم سیر شده که مطمئن هستم تا یکی دو ماه دیگر کباب نمی خورم و مطمئن هستم وقتی سبیل هایم در آمد و رفتم سربازی و زن گرفتم و یک روز زن و بچه ام را بردم سیزده بدر بلدم برایشان کباب بزنم مثل حاجی پرند که نه ولی حداقل از سیخ نمی ریزد ...
یکی دوتا از معلم هام آمدن کبابی حاجی اولش خجالت کشیدم ولی بعد که ازم تعریف کردند خوشم آمد .باریکلا اشرفی داری مرد میشی
بابام عقیده دارد باید تابستونا کار کنم هر سال یک کار متفاوت تا هر هنری را کمی یاد بگیرم و هر کدام را دوست داشتم ادامه دهم پارسال رفتم نقاشی ساختمان شاگرد بابای یکی از دوستام شدم . بابام به مزد من کاری ندارد ولی راه پس انداز و خرج کردن را یادم می دهد مثلا می گوید چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن این را وقتی گفت که با اولین مزدم یک شلوار لی خریدم .
وقتی میرم حمام اینقدر خودم را می شورم تا بوی چربی و دود و پیاز ندهم ولی انگار زیر پوستم جا خوش کرده اند یک هفته به مهر دیگر نمیروم تا بوی بدنم بپرد این تابستان عجب کباب خوردیم ها ...
- این نوشته تنها به این دلیل بود که بگویم یادش به خیر نوجوان های کار بلد ....
یک عالمه حرف دارم ته و سرش را گم کرده ام
کودکان کار ؟؟؟
رسم اوستا شاگردی...
حرفه آموزی
بچه های ننر امروزی
نهایت تابستان کلاس فوتبال و نقاشی و شنا و موسیقی
کدوم بهتره بچه ها از کی باید وارد دنیای بزرگترها بشن ؟
اصلن بچه ها از کی بچه نیستن؟
.
.
.
خداجوون من هم سرما خوردم بد جور ...
سردمه ، فکرم یخ زده و اندیشه ام منجمد شده و تو دست از دلم برداشته ای .
منم دارو می خوام به شرطی که تو آغوش تو باشم ،حتی اگر تلخ ترین باشه
سردمه خداااااا سردمه ....
مادرم از غروب گذشته تا اکنون می گرید . یک ماهی بود که بغض کرده بود و حالا دلش خالی شد ومن چشمهای اشکی اش را دوست دارم تا حالا محو چشمهای کسی شدی که گریه می کند ازعشق ؟!نه از طلب(مثل بچه ها) این گریه ترحم برانگیز است ولی چشم های عاشق ، دلتنگ،منتظر زیبا می گرید حالا می خواهم محو چشمان مادر عاشقم شوم که هر دانه اشکش را فرشته ها بر دامنش می نشانند و آنقدر هوای دلم را بارانی کرده که دلم قدم زدن خواسته زیر باران نگاه مادر در حاشیه بولوار سید مادر آنقدر گریه کن تا سبک شوی

