وقتی دخترم دو یا سه ساله بود به خاطر سرما خوردگی و التهاب لوزه باید داروی نازو فلو را در بینی اش اسپری می کردم که برایش ناخوشایند بود او را بغل گرفتم باهاش خندیدم و کنار حال چهار زانو نشستم و تو بغلم جوری گرفتمش که کمتر حرکت کند بعد با شوخی و بوسه اسپری بینی اش را زدم و سریع کمی آب به او دادم اینبار گریه نکرد و اصرار کرد دوباره به بازی ادامه دهم از آن به بعد تا حالا که هفت ساله است .اصرار دارد موقع اسپری بینی چهار زانو بنشینم و در اغوشم آرام گیرد من با او بخندم بعد دارو ....و باز هم بخندد ....
.
.
خداجوون من هم سرما خوردم بد جور ...
سردمه ، فکرم یخ زده و اندیشه ام منجمد شده و تو دست از دلم برداشته ای .
منم دارو می خوام به شرطی که تو آغوش تو باشم ،حتی اگر تلخ ترین باشه
سردمه خداااااا سردمه ....
برچسبها:
خدا