این پروژه درس سیستم های عصبی را که انگار ندیدمش از کنارش رد شدم برای 2 نمره - البته سوای 20 نمره آزمون است - و پروژه درس فازی تحویل داده شد برای 3 نمره تازه جناب دکتر پشت چشم نازک فرموده و عرض کردند نمره ارائه را گرفتی ببینم پیاده سازی را چه کردی باید سی دی ات را ببینم ...اصلا فراموش می کنیم خوب از خودتان بگویید ....

به کتابخانه دانشگاه رفتم و کتابهای درسی و سی دی را تحویل دادم و با شوق به طرف قفسه کتاب های رشته ادبیات زبان انگلیسی رفتم آنجا می شود کتابهای ارزنده ای را پیدا کرد یک ردیف سری کامل کتابهای پائولو کوئیلو ( نویسنده معاصر برزیلی ) بود و من تا حالا از نویسنده نخوانده بودم . کتاب کیمیاگر و سفر به دشت ستارگان و همچنین کتابی با عنوان رمز گشایی کیمیاگر نوشته و.آیخلبرگر - و.شجاوینسکی را امانت گرفتم و مطالعه می کنم .
تیتر : بعدا میگم
امروز پیرو اینکه هیچی برای نوشتن نداشتم ولی دلم می خواست که بنویسم قسمتی از کتاب عروسک پا به ماه را رونمایی می کنم فصلی خلاصه شده از خواستگاری را ....
31 ساله بود همسرش سر زا رفته بود و پسری سه چهار ساله داشت ، غلامرضا...
پستچی مسیر خواف ، تایباد و رشتخوار بود ،کم حرف ، سر به زیر ،اهل نماز و قرآن جوانکی ساده دل و اهل روستایی نزدیک رشتخوار ...
آمده بود خانه حاج بابا شاید هم حاج بابا آورده بودش تا برایش آستین بالا بزند .
هر روز خواستگاری می رفتند و زن حاج بابا دایم چشمش میان دخترهای دور و بر می گشت هر جا که می رفتند آق من کاظم سرش را پایین می انداخت ، نه می گفت و نه چشم می انداخت ...
یک شب همه دوره اش کرده بودند شب نشینی های خانه حاج بابا معروف بود ...
که حاج بابا پرسید حجیه می گوید نگاهشان نمی کنی قصد زن گرفتن نداری ؟ که آق من کاظم با سری فرو افتاده و صدایی از ته چاه برآمده گفت :نه هر کسی را ... حاج بابا گفت : بگو تا الان خودم پیش قدم شوم حتمی دلت جایی مانده مرد ! و لبخند بر لب همه نشست .
آق من کاظم قرمز شد ... بله !
-کی ؟تو بگو کی تو فقط بگو
که گفت : توران با ترس گفت با لرز گفت همه ساکت شدند و در سکوت همه یک سوال بزرگ بود توران ؟!!!
تورانِ نُه ساله ، یکی یک دانۀ میز احمد نوۀ حاج بابا؟!!
و حرف حاج بابا که یکی بود و از ته دل می خواست که دوتا سه تا بَلکم چهارتا شود . حجیه نذاشت ، همه می گفتند او زیر پای حاج بابا نشست که خودت گفته ای الان پیش قدم می شوم و ما هنوز خجالت این را داریم که در جواب خواستگاری از مادر توران یکبار دیگر « نه » تحویل او داده ایم ........
این روزها صفحات جدیدی از عروسک پا به ماه ورق خورد (یادتان که هست )
با عمو میزعباس(عموی مادر مادرجان)آشنا شدم مردی قوی بنیه و بلند قامت و مانند حاج بابا (پدربزرگ مادرجان)برادرش کارمند اداره پست و مخابرات ...
فهمیدم کاه کشون فلک چی هست ...
دانستم به نماز دم پریدن آفتاب نماز دولت می گویند
جوان مرگی نبوده و یا کم بوده- آنقدر که نفرین الهی جوانمرگ شی خیلی دور از دسترس بوده
آنقدر که بعد مرگ دایی جوان مادرجان خاله اش سر تنور که انگار آنجا به حرمت هرم نفس آتش پربرکتش نفرین و دعا به اجابت نزدیک تر است
گفت : مو نون خورم ؟! مرگه خوروم ! خله مو بشوم تو نبشی الهی چلم ت نبینوم و ندید.
و عمو میز عباس وقتی رسید از سفر و ماموریت پست بعد دیدن شلوغی در حیاط و شنیدن خبر مرگ میزمحمد کلاهش را بر زمین زد(گویا این عمل نشانه دیدن مصیبت است و خاک را بر سر مستحق تر می دانند تا کلاه )
و فریاد زد عمو سالت نبینوم و ماهی مانده به سال دایی عمو مرد بدون هیچ دلیی
مادرجان می گوید چرا دعاهای ان موقع زودتر می گرفت ؟
یک زمانی بود آدم ها خیال می کردند یک گنجشک برای تمام آسمان بس است. چه آرزوی کوچکی داشتند. آدم هایی پیدا می شدند که تمام عمر عاشق می ماندند. چه حوصله ای. خوشا به حال ما که با چند قدم از روی همه چیز رد می شویم. بی آن که دعایی خوانده باشیم روی دیوار کلیسا نقاشی می کنیم، به همان سبکباری که رفته ایم بر می گردیم و یقین داریم که برای مذهب نمره خوبی خواهیم گرفت. مثل زنبور عسل نه، مثل پروانه روی تجربه ها بنشینیم و برخیزیم. تنهایی، مراقبه ، شور، حال ،عشق... از هر کدام اندکی بچشیم ، هیچ چیز نباید زیاد وقت ما را بگیرد.
...

سهراب سپهری
از کتاب: "هنوز در سفرم"
