این جانور کاشمری وجود داشته من نمی دانستم !!!!!!!
شما اطلاعی دارید خوشحال می شوم بدانم
از دیروز برف می بارد خط نقطه خط نقطه یعنی یک لحظه هست یک ساعت نیست اینقدر قلب مادرم کاشمر گرم است که برفها به دامن و پیراهنش ننشسته آب می شوند حسرت درست کردن یک گوله برفی می ماند به دلمان سال گذشته هم همین شد و ما کاشمری ها خاطره و عکس با آدم برفی نداشتیم به قول مادرجان برف نیست که سرما ریزه است البته ندید پدید نیستیم ها دیده ایم دست مردم کافی است از خانه ما تا محل برف ده دقیقه البته با سرعت رانندگی کنید تا برسید به برف ِحاشیه کوهستانی دامن مادرم کاشمر، دره ها و کوههای کوهسرخ ، دو سالی می شود که به این کوهها هر روز نگاه نکرده ام صبح و ظهر و به یمن انتقال دایم به زادگاهمان هر روز رگ های مادرم کاشمر را گز می کنیم ( رَگ همان خیابان است)

دلم کُرت کُرت برف زیر کفش می خواهد دست های بی حس و دماغ هویجی حتی خودکار ها هم فهمیده اند زمستان های حالا خیلی غیرتی نیستند زنگ اول کلاس بعد از اجازه می گفتیم خانم خودکارمان را گرم کنیم نمی نوشت آخر چقدر به نوکش ها می کردیم و روی دو کف دست غلش می دادیم تا گرم شود .
قشنگ ترین صحنه زمستان کودکی برای من :
از مدرسه که می آمدم دم غروب بود و برف بر زمین نشسته بود درِ حال را که باز می کردی علاء الدین وسط حال ایستاده بود چه کیفی داشت تماشای بخار آب کتری لعابی و پرت کردن کیف مدرسه و نشستن کنار چراغ در آن بحبوحه بی نفتی و جنگ پاهای نم دار و یخ زده و بی حسم را کنار چراغ می گرفتم و بخار از جوراب ها بلند می شد و تازه سوزن سوزن شدن پاها شروع می شد و می فهمیدم چقدر یخ زده ام ....
بوی غذایی مادر که از ظهر برایم نگه داشته بود روی بخاری چه دل ضعفه ای را به یادم می آورد و غذایم را کنار بخاری توی اتاق با صدای خِرت خِرت ماشین بافتنی مادر می خوردم و وای هوایی شدم رفت

مرحوم اقتدار نظام ریس شهربانی وقت که از دستور رضاخان مبنی بر قتل ایت الله مدرس عمل نکرد
فرزند آیت الله مدرس نامش را دفعه بعد که رفتم موزه یادداشت میکنم
آقای شهید نامیست که مردم کاشمر به آقای مدرس داده اند زندگی نامه ایشان و تاریخ مبارزات و حضور پنج دوره در مجلس شورای اسلامی را می توان در اینترنت جستجو کرد .
در شخصیت این انسان صراحت لهجه اش مرا مجذوب خود کرده است و داستانهای زیادی از علم و ایمان ایشان شنیده ام که بماند برای همان کتاب عروسک پا به ماه اگر روزی کامل شود .
روزی شخصی به مدرس گفت اقا پا از روی دم ما بردار و او پاسخ داد :
ما چه کنیم هرجا می رویم دم شما هم همانجاست
موزه ای در کنار ارامگاه شهید مدرس بنا شده که عکس ها و اسناد مربوط به ایشان و برخی از وسایل شخصی مثل عبا پیراهن مهر قلم و قلم دان پارچ سفالی و .... در ان نگهداری می شود
برخی دیگر از وسایل موزه شامل هدایایی است که از لحاظ زمانی هم دوره با شهید مدرس بوده است .
مادرم کاشمر منتظر دیدار شماست

باید زود تر از این تبریک را می گفتم دلم نیامد .دیروز دوستی گفت: سه ساله هدیه روز مادر نمی خرم همه بغض دنیا تو صدای هردوی ما نشست ....
* یک ارادت خاص هم به مادر کهنسالم کـــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــــمر
سرم را فقط برای بوسیدن دستان تو خم می کنم مادر
اکران ماه :
فیلم «طلا و مس» ادای احترام به مقام والای مادران فداکار ایران زمین
در آستانه روز زن
یکشنبه 2/8 کتابکده نردبان آسمان -ساعت 15:20
*فیلمش تکراری هست ها! کاش فیلم مادر را می گذاشتید هزار بار ببینم تکراری نمی شود
ریــــــــــــواس : ترش و آبدار این میوه کوهستانی به صورت خام و همچنین پخته به عنوان شربت (خوشاب) یا در انواع خورشت استفاده می شود.

کمای : بدبو و دارای خواص بسیار زیاد سالی یک بار خوردنش را توصیه می کنم به صورت آش و بورانی استفاده می شود .

پ.ن : *تاریخ دوربین غلطه عسکها جدید هستند
* می خواستم توت را هم معرفی کنم که نشد بریم باغ هرچند کنار خیابان ها درخت توت فراوان است مثل درخت نارنج در طبس ولی دوست داشتم عکس درخت خاطراتم را برایتان بگذارم این هم تا بعد ....
*اینها محصولات کوههای کوهسرخ هستند
منت مي كشم از دل مادرم كاشمر تا دوباره دامن ابري بهاري شو بپوشه و يك كم اشك شوق بريزه تا دلم وا شه مادر ببار براي من
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
بعد از ده دوازده سال ، شعر گوش کردم ،شعر ها !شعر
البته شعر هم خواندم
دوستان جوان+12 سال آن روزها را دیدم جای آقای غلامیان (چراغ دار انجمن )و اشکهای حلقه زده در چشمهایش به خیر
یاد دوستانی که پرگشوده بودند هم همانجا به نیکی یاد شد
چه خوب که آمدند خیلی ها ،حضورشان در باورم نمی گنجید
خانم مرضیه داوری وآقای محمدرضا نداف -خانم سارا صابری و آقای علی اصغر داوری - آقای مرتضی آخرتی و خانم ندا سهراب زاده (زوج های شاعر) آقای حسن نداف -آقای محمدعلی پور - اقای صابری
همه بابا و مامان شده بودند و نهال های دیروز چه خوب قد کشیده اند و به ثمر نشسته اند سارای ده ساله ، نتیجه غزل های اتشین مرضیه ومحمد رضا شعر خواند. شاعرک من !
اقای حسن نداف که برای شعر خوانی رفت شعرش که ضرب المثل شده بود برای همه زیر لبها تکرار شد:
« وای اگر حضرت آیینه ترک بردارد دل وحشی شده من به تو شک بردارد»
سالهای پر از شور و هیجان گذشت که باید می گذشت
نه ! حسرتی بر گذشتن نیست که در لحظه لحظه اش زندگی کردم و البته نه آنجور که باید .
دوستان جوان زیادی هم آمده بودند و چه خوب سرایشی بر لب داشتند
دکتر خاتمی پور ما را به ورقی از گلستان سعدی مهمان نمودند.
از شوق دیدن دوستان تا سحر بیدار ماندم و پرسه زدم از حظ وافر غزل مست بودم و سر ذوق
نه! مرور خاطره نکردم از خوشحالی خوابم نمی برد.
وای تارهای سفید بناگوششان را ببین کودکان خردسال بازیگوششان را ببین ...
مجری این شب اقای اخرتی بودند البته به همراه پسرکشان ایمان که برای قورت دادن میکروفون و ابراز عشقش به پدر در تمام لحظات دست از گردن او نکشید

مراسم اجرای آواز و تار نوازی و تنبک یک ربع ساعتی همه را خاموش کرد
در پایان هم اقای مهدی ... داوری تک نوازی نی را اجرا نمودند .عالی بود
کاش می شد شعرها را بنویسم برایتان اما می گذارم برای بعد .....
پی نوشت:
*اگر اسم هرکدام از دوستان را جستجو کنید غزل هایی هست که بخوانید شاعران بزرگ شهر کوچک من
*ببخشید که کیفیت عکس ها خوب نیست خیلی بیشتر! باید بگویم افتضاح است.

به افتخار اومدن بهار و دوستای های شمالی ام آهنگ را عوض کردم بهار قدمت سر چشم

گلها عروس سبز جهان را می آورند
پایان بادهای خزان را می آورند
می خواند زیر گوش زمین مادر بهار
بیدار شو که دخترمان را می آورند
تا کوه های سر به دل آسمان زده
بر دوش رودهای روان را می آورند
بر دست پر سخاوتشان لاله های سرخ
نبضی همیشه در ضربان را می آورند
صدها هزار مرغ مهاجر در آسمان
بعد از سکوت دی هیجان را می آورند
سر شاخه های تازه و ترد صنوبران
برسر جوانه های جوان را می آورند!
گنجشکها و چلچله ها کل کشیده اند
گلها عروس سبز جهان را می آورند!
نغمه مستشار نظامی
خانم خاکسار مجری هوشمند جشن در اولین جمله ها شرور مجلس را رصد نموده و به بهانه کمک در اجرا اقا سجاد را به ردیف اول هدایت کردند تا کنترل بیشتری داشته باشند خدا وکیلی تصور من این بود که بچه ها مثل یک سبد توپ پینگ پنگ که روی زمین ریخته می شوند به بالا و پایین بپرند چه بچه های خوبی بودند اتشپاره هم آتشپاره های قدیم ...
خلاصه نمایش عروسکی و مسابقه ودست وجیغ و هورا و... دست گروه نمایش گل ،که کلی در آن لباسهای پشمالو عرق ریختند و بعد پایان مراسم با بچه ها عکس گرفتد و بچه ها مامان باباها را پیاده کردند و کتاب خریدند البته دختر من به یک کتابچه با نام چیزهای سرانگشتی قناعت کرد یک جعبه جوهر کوچک هم داشت و از روی الگوهای داده شده می شد با اثر انگشت شکل ساخت
از همه مهمتر آخر جشن همسرم غافلگیرم کرد و به محض اینکه باهاش تماس گرفتم که بیا دنبالمون مثل اینکه پر سیمرغ را اتش زده باشی ظاهر شد (نمی گم موی جن) وگفت از اول جشن امده و اخر سالن نشسته
خلاصه امشب دخترم خنــــــــــــــــــــــــــــــدید .....



هفت سین ادبی و سنتی در کنار هم

سرو کاشمر: درخت سرو کهنسالی در کاشمر که متوکل عباسی دستور قطع و حمل آن به بغداد را صادر کرد. در روایتهای داستانی گفته شده که پرندگان لانه کرده بر این درخت به اندازهای زیاد بودند که با پروازشان در هنگام قطع درخت، سراسر آسمان را فرا گرفتند و آنرا سیاه کردند. سقوط درخت موجب شد که زمین بلرزد. سرو کاشمر را پس از قطعه قطعه کردن بار ۱۳۰۰ شتر کردند و به سوی بغداد حرکت کردند. اما در یک منزلی بغداد بودند که خلیفه کشته میشود.(فرهنگنامه ایران)
سرو کشمر یا سرو مقدس زرتشت درختی بوده که بر طبق باور زرتشتیان به دستور زرتشت کاشته شده بود. این درخت بسیار زیبا و بزرگ بود و مورد تقدس مردم و شهرت آن به متوکل خلیفه عباسی رسید. خلیفه دستور به قطع آن داد و پیشنهاد زرتشتیان آن شهر که ۵۰۰۰۰ سکه طلا برای قطع نکردن آن درخت بود مورد قبول واقع نشد و آن را قطع کرده و برای خلیفه به بغداد بردند. یک روز قبل از رسیدن درخت به بغداد، متوکل به قتل رسید و این مطابق پیش گویی زرتشت بود که گفته بود هر که این درخت را قطع کند، کشته خواهد شد. این سرو در زمان قطع شدن بیش از ۱۴۰۰ سال عمر داشت. سرگذشت سرو کشمر را غالباً شنیدهاید سروی که روایت بود پیامبر باستانی ایران، اشو زرتشت آن را با دست خود از بهشت آورده و در زمین کشمر کاشتهاست و حکیم فردوسی در مورد آن میفرماید:
| یکی شاخ سرو آورید از بهشت | بدروازه شهر کشمر بکشت |
در کتاب دانشنامه مزدیسنا نوشته انوشه روان دکتر موبد جهانگیر اشیدری آمده:
گویند اشو زرتشت، دو درخت سرو به طالع سعد در دو محل به دست خود کاشت، یکی در دهکده کشمر(از روستاهای شهرستان بردسکن) و دیگری در دهکده فریومد از روستاهای توس(طوس) خراسان. به مرور این درخت بلند و ستبر و پرشاخ شده و دیدن آن موجب شگفتی بینندگان میشد. چون وصف این سروها در مجلس متوکل عباسی، خلیفه عهد، بیان شد، او که مشغول به عمارت در جعفریه سرمن رای، مشهور به سامره بود به خاطرش افتاد که آن سرو را قطع کرده، به بغداد بیاورند.
| یکی سرو آزاده را زردهشت | به پیش در آذر اندر بکشت | |
| نبشتش بر آن زاد و سرو سهی | که پذرفت گشتاسب دین بهی | |
| فرستاد هرسو به کشور پیام | که چون سرو کشمر به گیتی کدام | |
| زمینو فرستاد زی من خدای | مرا گفت از اینجا به مینو گرای | |
| کنون جمله این پند من بشنوید | پیاده سوی سرو کشمر روید |
در کتاب ثمارالقلوب خواجه ابومنصور ثعالبی چنین میگوید:
این دو درخت سرو کشمر و سرو فریومد گشتاسب ملک فرمود تا بکاشتند. متوکل علی الله جعفربن المعتصم خلیفه را این درخت وصف کردند و او بنای جعفریه آغاز کرده بود. نامه نوشت به عامل نیشابور خواجه ابوالطیب و بامیر طاهربن عبدالله بن طاهر که باید آن درخت (سرو کشمر) ببرند و بر گردون نهند و به بغداد فرستند و جمله شاخهای آن در نمد دوزند و بفرستند تا درودگران در بغداد آن درخت راست باز نهند و شاخها به میخ به هم باز بندند چنانکه هیچ شاخ و فرع از آن درخت ضایع نشود تا وی آن ببیند آن گاه در بنا به کار برند. پس گبر گان(زرتشتیان) جمله جمع شوند و خواجه ابوالطیب را گفتند ما پنجاه هزار دینار زر نیشابوری خزانه خلیفه را خدمت، کنیم در خواه تا از این بریدن درخت درگذرد چه هزار سال زیادت است تا آن درخت کاشتهاند و این در سنه اثنتین و ثلاتین و مأتین بود و از آن وقت که این درخت کشته بودند تا بدین وقت هزار و چهارصد و پنج سال بود، و گفتند که قلع و قطع این مبارک نیاد و بدین انتفاع دست ندهد. پس عامل نیشابور گفت متوکل نه از خلفا و ملوک بود که فرمان وی ردّ توان کرد.پس خواجه ابوالطیب امیر عتاب ورقاأالشاعر الشیبانی را که از فرزندان عمر و بن کلثوم الشاعر بود بدین عمل نصب کرد و استادی درودگر بود. در نیشابور که مثل او نبود او را حسین نجار گفتندی. مدتی روزگار صرف کردند تا اره آن بساختند و اسباب آن را مهیا کردند و استداره ساق این درخت چنانکه در کتب آوردهاند مساحت بیست بیست و هفت تازیانه بودهاست. هر تازیانه رشی و ربعی بذارع شاه. و گفتهاند در سایه آن درخت زیادت از هزار گوسفند گرفتی و وقتی که آدمی نبودی و گوسفند و شبان نبودی و حوش و سماع آنجا آرام گرفتندی و چندان مرغان گوناگون بر شاخها مأوی داشتند که اعداد ایشان کسی در ضبط حساب نتواند آورد.
چون بیفتاد در آن حدود زمین بلرزید و کاریزها و بناهای بسیار خلل کرد و نماز شام انواع و اقسام مرغان بیامدند چندانکه آسمان پوشیده گشت و به انواع اصوات خویش نوحه و زاری میکردند بر وجهی که مردمان از آن تعجب کردند و گوسفندان که در ضلال آن آرام گرفتندی همچنان ناله و زاری آغاز کردند. پانصد هزار درم صرف افتاد در وجوه آن تا اصل آن درخت از کشمر به جعفریه بردند و شاخها و فروع آن بر هزار و سیصد اشتر نهادند.
آن روز که بیگ منزلی جعفریه رسید آنشب غلامان متوکل را بکشتند و آن اصل سرو ندید و آن برخورداری نیافت. و این بود شب چهارشنبه لثلاث خلون من شوال سنه اثنتین و ثلاثین و مأتین. باغر ترکی با جماعتی از غلامان به اشارت منتصر قصد متوکل کردند و متوکل در مجلس لهو نشسته بود و آن (درخت) در یک منزلی جعفریه بماند تا عهدی نزدیک. و در آن سال والی نیشابور که آن فرمود ابوالطیب طاهر و هر که در آن سعی کرده بود جمله پیش از حولان حول هلاک شدند. درودگر و آهنگر و شاگردان و اصحاب نظاره و ناقلان آن چوب هیچ کس نماندند و این از اتفاقات عجیبهاست ...
این چنین گفته شده بود که اگر کسی دستور به بریدن یکی از این دو سرو دهد و یا ریشه آنرا ببیند(آنرا قطع کند) بلافاصله خواهد مرد و متوکل نیز بدست غلامانش کشته شد.
باید دانست که درخت سرو از دیر باز علامت و نشانه ایران باستان بوده. اینکه در قالیها، فرشها و غیره نقش سروهای شاخه برگشته بسیار دیده میشود، بقایای آثار همان سنت ملی است(سرو نماد ملت ایران است، چنان که جبر زمانه سر او را خم کرده اما در مقابل انیران کمر خم نکرده و استوار است). در روستای کشمر ((از وقتی پدر پدر پدر ما یادشه اینجا شهر بوده))منارهای است به نام مناره علی آباد کشمر که هنوز باقی است. سالها پیش، مرزبان خسرویان پیرو گفته برخی از افراد محل آن را آرامگاه زرتشت دانست که صحت آن به ثبوت نرسیدهاست(البته چنین حدسی نیز در مورد مزارشریف واقع در افغانستان زده میشود). رئیس دفتر رضا شاه قطعه ذغالی از آن محل در دست داشت که وقتی سرخ میشد و سپس خاموش میگردید، خاکستر نمیشد و همانگونه باقی میماند. در اطراف و اکناف ایران، بویژه نقاط ییلاقی، درختهای کهنی است که مردم آنرا هزار ساله و شاید بیشتر میدانند و آنها را جمشیدی میگویند.
اي روشني باغ و بهاران که تو بودي
وي خرمي خاطر ياران که تو بودي
اي سرو که در پيرهن صبح نگنجيد
جان تو و اي جان بهاران که تو بودي
با پيرهن سبز، بر اين آبي بي ابر
آيينه ي صد نقش و نگاران که تو بودي...
شعر از : دکتر محمد رضاشفیعی کدکنی
یک خبر خبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر خوب :
من ودخترم امروز رفتیم کتابخانه کتابی که می خواستم نداشت نشستم مجله جهان گردی خواندم
راجع به روستای خرانق (به معنای زادگاه خورشید) از روستاهای یزد و یازده برج کج دنیا
و مطالب و عکسهای فوق العاده و دخترم مجله سروش کودک نگاه کرد هنوز بی سواده
بالاخره گفتم حالا که کتاب نیست پس
خاصه خرجی کرده و می خرمش بنابراین رفتیم کتابکده نردبان آسمان
همه جا در سکوت بود صندلی چیده بودند و استاد اقلیمی کتاب می خواندند
غافلگیر شدم وخیـــــــــــــلی خوشحال نمی دانستم از این خبرها هم در کاشمر هست
سوال کردم که چه مراسمی است ؟
:مراسم پاراگراف خوانی با موضوع بهار و سنن و اسطوره های مربوط به آن
حیف که اواخر صحبت های استاد بود و تلفن همراه من دایم داد می زد باتری من تمام شده
نمی توانستم عکس یا فیلم بگیرم تا اینکه فکر بلوتوث جرقه زد
در ادامه جلسه ...
مسابقه خواندن پاراگراف هایی از متون کلیله ودمنه هزارو یک شب وشاهنامه اتفاق افتاد
من هم شرکت کرده و قرعه شاهنامه به نام من افتاد
از خودم تعریف کنم خوب خواندم و بیشتر از بقیه تشویق شدم
آخر سر هم یک لوح فشرده تفسیر حمد به همه شرکت کنندگان در مسابقه جایزه دادند همه برنده شدند
خانم کوچولویی(رحیمی) هم ویولون زد خوب بود آهنگش خاطره های دوری را برایم زنده کرد
در آخر استاد اقلیمی تفالی به حافظ زدند (همان کتاب روی رحل )و جالب در آمد : رسید موسم گل.....
قرار شد اگر مراسمی از این دست داشتند ،از طریق سامانه پیامکی کتابکده نردبان آسمان مطلع شوم
پس خبر با من خبرتان می کنم!!
«شبتان خوش باد که شبم خوش شد»


مادرم از غروب گذشته تا اکنون می گرید . یک ماهی بود که بغض کرده بود و حالا دلش خالی شد ومن چشمهای اشکی اش را دوست دارم تا حالا محو چشمهای کسی شدی که گریه می کند ازعشق ؟!نه از طلب(مثل بچه ها) این گریه ترحم برانگیز است ولی چشم های عاشق ، دلتنگ،منتظر زیبا می گرید حالا می خواهم محو چشمان مادر عاشقم شوم که هر دانه اشکش را فرشته ها بر دامنش می نشانند و آنقدر هوای دلم را بارانی کرده که دلم قدم زدن خواسته زیر باران نگاه مادر در حاشیه بولوار سید مادر آنقدر گریه کن تا سبک شوی

مادر این روزا سرت خیلی شلوغه هنوز خونه تکانی نکردی ؟ مثل من !
دیروز به دامن سنگی ات سر زدیم ، حالم بهتر شد تماشای عظمت کوهها حقیر بودنم را به رخم کشید فهمیدم که هیچی نیستم...
