به مادرش آبجی می گفته... چند نفری توی اتاق بودند و او مدام می گفته آبجی مو رُم بِبُر یکی می پرسه حواسش نیست و جلو رفته می پرسد خاله مو کی اُم و او گفته حواسم هست تو حاج امینی و بعد به گوشه ای خیره شده و گفته آبجی مو رُم بِبُر و رفته .... برای همیشه .
بعد از برگشتنش به روستا کلی ماشین تو جاده خاکی ده غبار براه انداخته بودند و او همینطور می خواست که پر طمطراق برود و رفت .... برای همیشه .

* تیتر نوشته : گروس عبدالمالکیان
که به یکباره جو آوای باران کلاس را از جا می کند یکی تعریف یکی نفرین یکی خوبش شد یکی حیف از اون ...دیدی چی شد و در چند دقیقه کل سریال و دیالوگ ها مرور شده و خاله مانده و تسلیم شدن در برابر نتایج گفتگوی آنها ....
نتیجه : امروز از فیلم آوای باران دیکته می نویسیم .
خاله :
زیور مادر بیتا است.
باران در کودکی گم شده بود .
پدر باران از سفر برگشت.
کیانوش برادر باران و پری است . ( مامان کلاس اولی ها می دونن هنوز بچه ها به ل نرسیده اند لذا نمی شود نوشت گل پری )
نادر انسان بدی است .
شکیب گدایی را دوست دارد و اسم زنِ او آفرین است .
نادر شرکت پدر باران را دزدیده است .
....
باران پدرش را پیدا کرد و فرید شاد شد .
کیانوش مُرد ....شکیب مرد....آفرین مرد ......دوست فرید مرد .....نادر مرد .... زیور گدا شد....باران نزدیک بود بمیرد
(خداییش فیلمنامه نویس منتقم به این میگن)
خلاصه وسط دیکته کلی بچه ها خندیده بودند و از این همه توانایی شان در نوشتن حیرت زده بودند.
خیلی وقت بود همسرم یاد بچگی و مراسم ایچنینی می کرد و هوس قورمه داشت اقابزرگ آن سالهای دور گوسفند چاق می کردند و به اصطلاح ما پروار داشتند و به این مراسم قورمه کنی پروار کُشی هم می گویند همه اقوام دوستان از صبح سحر دور هم جمع می شدند و گوسفند می کشتند و البته یکی دو روز قبل از این مراسم نان می پختند .
در خانه آقابزرگ حداقل سه لاشه گوسفند از سقف مطبخ آویزان بوده و هر چه گوسفند چاق تر آبرومندتر .مادرجان می گفت خاله ام گوسفندی چاق کرده بود که نه مَن روغن داشته یعنی خیلی ها 27 کیلو ...فقط روغن خالص گوشتش بماند .
جگر اولین محصول گوسفند بود که به مهمانان داده می شد و فکر کنید بچه ها چه عشقی می کردند از به سیخ کشیدنش ... نهار کله پاچه و شام آب قورمه و یک زمستان گوشت قورمه شده و روغن حیوانی اشکنه روغن و قورمه و خوردن یواشکی قورمه ها توسط بچه ها دعوا سر سفره غذا که تکه های قورمه محمد بیشتر است یا قورمه مرا دزدید .........
آقاجان از آن سالها و از ان مراسم ها یک سطل چاقو برایش مانده و یک تخته چوبی بزرگ که روی آن گوشت ریز می کردند و یک عکس .
و پنجشنبه گذشته آقاجان و مادربزرگ (مادر ِهمسرم ) و محمد آقا رفتند قصابی ( ما که طویله نداریم گوسفند چاق کنیم ) تا با انتخاب آقاجان یک شقِ 15 کیلویی خریده شود آقاجان چانه بزنند و با قصاب گرم بگیرند و چایی بخورند همانجا و قصاب مهرابان شود و بخندد و گوشت ها را تکه تکه کند و قلم ها را بشکند . گوشت اعلا را کیلویی 21000 تومان خریدیم و این هم از مزایای شهرستانی بودن مادر می گفت اینقدر گوشت ها خوب بودند که دلمان می خواست همه گوشت ها را ما بخریم ...
اول از هم چربی اطراف گوشت ها (شَلهه) ریز شد و به قابلمه رفت تا روغنش را بگیریم با دنبه فرق می کند .
و بعد گوشت ها ریز شد و با آب نمک و خنده به قابلمه ریخته شدند و آقاجان می گفت از گذشته ها که ماهی مانده به زمستان هر شب خانه اقوام دعوت بودیم به قورمه کنی و اگر فامیلی گوسفند چاق نکرده بود اقوام سفره اش را بی قورمه نمی گذاشتند و البته نداشتن گوسفند و یا گوسفند لاغر آخر شرمندگی بود . و این یعنی یک زمستان بی گوشت و روغن بودن و فقیرترین مردم هم با قرض شده گوسفند به فصلش می خریدند و چاق می کردند .
و حالا مراحل پخت قورمه :
اول روغن گرفتن از شلهه یا چربی اطراف گوشت ها
http://axgig.com/images/59416898024280072772.jpg
دوم پختن گوشت با آب و نمک اب زیاد نباشد که گوشت ریش نشود
http://axgig.com/images/93403793351031204353.jpg
سوم گوشت بپزد تا آب به خوردش برود و اگر خواستید که ما هم خواستیم از آب قورمه برداشتیم برای خوردن که آقاجان می گفت اینها داروست آقایان دکتر کاسه کوزه تان را جمع کنید
http://axgig.com/images/00864110398474231480.jpg
حالا گوشت ها آبش تمام شده البته در حال تمام شدن است
http://axgig.com/images/49540771899171942837.jpg
به این قابلمه سیاه ته گرد قَذغَن می گویند و از جنس چدن است و سیاهی اش به این دلیل است که تا قبل از این روی آتش استفاده می شده این قابلمه ها را بیشتر از شهر قاین تهیه می کنند و کاشمر پیدا نمی شود
http://axgig.com/images/61729333068662806629.jpg
وقتی کاملا آب گوشت به خورد آن رفت روغن گرفته شده را به آن اضافه می کنند تا گوشت در آن غوطه ور شده و سرخ شود البته من نذاشتم همه روغن ها را بریزد خیلی چرب و چیلی می شد
http://axgig.com/images/99139778839618690654.jpg
حالا حال مرا تصور کنید از شستن این همه ظرف چرب
بفرمایید نوش جان کنید و مهمان ما شوید .
در قدیم استخوان ها را وا می زدند و پر از نمک می کردند و در کیسه ای پارچه ای از سقف انباری سرد و تاریک آویزان می نمودند و گوشت های قورمه را وقتی سرد شد به اندازه یک کوفته متوسط گلوله می کردند و در ظرفی نگه می داشتند بدون یخچال و یا اینکه چند روز قبل از پروار کشی شکمبه گوسفندی را تمیز می کردند و باد می کردند و در افتاب خشک و بعد در آن روز قورمه های داغ را توی ان می ریختند و رویش روغن پیه می دادند و شکمبه را از سقف اویزان می کردند تا دست گربه و بچه و موش به آن نرسد . و بعد هر روز به قدر نیاز از آن بر می داشتند.
*ببخشید که برای ویراستاری مرور نشد
* ای داد حالا که تمام شده عکس ها را اسکریپت غیر مجاز می داند و ثبت نمی کند . بماند تا بعد
این شد که عکس ها به این صورت تقدیم شد .
از دیروز برف می بارد خط نقطه خط نقطه یعنی یک لحظه هست یک ساعت نیست اینقدر قلب مادرم کاشمر گرم است که برفها به دامن و پیراهنش ننشسته آب می شوند حسرت درست کردن یک گوله برفی می ماند به دلمان سال گذشته هم همین شد و ما کاشمری ها خاطره و عکس با آدم برفی نداشتیم به قول مادرجان برف نیست که سرما ریزه است البته ندید پدید نیستیم ها دیده ایم دست مردم کافی است از خانه ما تا محل برف ده دقیقه البته با سرعت رانندگی کنید تا برسید به برف ِحاشیه کوهستانی دامن مادرم کاشمر، دره ها و کوههای کوهسرخ ، دو سالی می شود که به این کوهها هر روز نگاه نکرده ام صبح و ظهر و به یمن انتقال دایم به زادگاهمان هر روز رگ های مادرم کاشمر را گز می کنیم ( رَگ همان خیابان است)

دلم کُرت کُرت برف زیر کفش می خواهد دست های بی حس و دماغ هویجی حتی خودکار ها هم فهمیده اند زمستان های حالا خیلی غیرتی نیستند زنگ اول کلاس بعد از اجازه می گفتیم خانم خودکارمان را گرم کنیم نمی نوشت آخر چقدر به نوکش ها می کردیم و روی دو کف دست غلش می دادیم تا گرم شود .
قشنگ ترین صحنه زمستان کودکی برای من :
از مدرسه که می آمدم دم غروب بود و برف بر زمین نشسته بود درِ حال را که باز می کردی علاء الدین وسط حال ایستاده بود چه کیفی داشت تماشای بخار آب کتری لعابی و پرت کردن کیف مدرسه و نشستن کنار چراغ در آن بحبوحه بی نفتی و جنگ پاهای نم دار و یخ زده و بی حسم را کنار چراغ می گرفتم و بخار از جوراب ها بلند می شد و تازه سوزن سوزن شدن پاها شروع می شد و می فهمیدم چقدر یخ زده ام ....
بوی غذایی مادر که از ظهر برایم نگه داشته بود روی بخاری چه دل ضعفه ای را به یادم می آورد و غذایم را کنار بخاری توی اتاق با صدای خِرت خِرت ماشین بافتنی مادر می خوردم و وای هوایی شدم رفت
نهار می خوردیم که با خوشحالی گفت : مامان من پنج تا غلط تو دیکته داشتم ......
غذا تو گلوم موند ...
( ضمن افتخار به خودش ) اما ریحانه فقط یک غلط داشت

چه کسی حاضر است با چشم های باز بر این جنازه بنگرد ؟!
که بی نفس بر دار می رقصد ....
کلاغها !از نوک زدن به چشمهایش اِبا دارید؟
اهالی !
از خورشید جوشیده در چشمه نگاهش پیاله ای شفا بر نمی دارید ؟
چندشتان می شود !!
شبی که کومه تان چراغانی کرم های شب تاب بود
برق نگاهش ویرانه تان روشن کرد
پیچش دامنش دلتان را شوراند
حالا که مریم بکریست متعفن است
اگر با همان مغار و چکش منبتش بت می ساخت ونوس بود
نه گِنا مینوی اهریمن
گناه نکرده او چه بود که جنازه اش سنگباران نفرین های شماست
نه فقط همینکه کبوتران اندیشه اش از آبشخور جهانبینی تان آب نخوردند
بر دار بود و می رقصید...
باد هر تار زلفش را در گوشه ای از این خاک عزیز دفن کرد
کرم های تنیده در تنش در دگردیسی باشکوهی پروانه شدند
پروانه ها از گل سرخ زینت گیسوانش شهد چیدند
و حال بعد هزار سال بر این قبور بی نام و نشان گلاب می پاشند
م.الف.گندم

مرحوم اقتدار نظام ریس شهربانی وقت که از دستور رضاخان مبنی بر قتل ایت الله مدرس عمل نکرد
فرزند آیت الله مدرس نامش را دفعه بعد که رفتم موزه یادداشت میکنم
آقای شهید نامیست که مردم کاشمر به آقای مدرس داده اند زندگی نامه ایشان و تاریخ مبارزات و حضور پنج دوره در مجلس شورای اسلامی را می توان در اینترنت جستجو کرد .
در شخصیت این انسان صراحت لهجه اش مرا مجذوب خود کرده است و داستانهای زیادی از علم و ایمان ایشان شنیده ام که بماند برای همان کتاب عروسک پا به ماه اگر روزی کامل شود .
روزی شخصی به مدرس گفت اقا پا از روی دم ما بردار و او پاسخ داد :
ما چه کنیم هرجا می رویم دم شما هم همانجاست
موزه ای در کنار ارامگاه شهید مدرس بنا شده که عکس ها و اسناد مربوط به ایشان و برخی از وسایل شخصی مثل عبا پیراهن مهر قلم و قلم دان پارچ سفالی و .... در ان نگهداری می شود
برخی دیگر از وسایل موزه شامل هدایایی است که از لحاظ زمانی هم دوره با شهید مدرس بوده است .
مادرم کاشمر منتظر دیدار شماست



ستایش این روزا همه جا دنبال حروف جستجو می کنه مثلا میگه مامان م داره
میریم بازار میگه این مرد نانوا است این مرد -تاکسی دارد مامان خوراکی می خرد
این روزها صفحات جدیدی از عروسک پا به ماه ورق خورد (یادتان که هست )
با عمو میزعباس(عموی مادر مادرجان)آشنا شدم مردی قوی بنیه و بلند قامت و مانند حاج بابا (پدربزرگ مادرجان)برادرش کارمند اداره پست و مخابرات ...
فهمیدم کاه کشون فلک چی هست ...
دانستم به نماز دم پریدن آفتاب نماز دولت می گویند
جوان مرگی نبوده و یا کم بوده- آنقدر که نفرین الهی جوانمرگ شی خیلی دور از دسترس بوده
آنقدر که بعد مرگ دایی جوان مادرجان خاله اش سر تنور که انگار آنجا به حرمت هرم نفس آتش پربرکتش نفرین و دعا به اجابت نزدیک تر است
گفت : مو نون خورم ؟! مرگه خوروم ! خله مو بشوم تو نبشی الهی چلم ت نبینوم و ندید.
و عمو میز عباس وقتی رسید از سفر و ماموریت پست بعد دیدن شلوغی در حیاط و شنیدن خبر مرگ میزمحمد کلاهش را بر زمین زد(گویا این عمل نشانه دیدن مصیبت است و خاک را بر سر مستحق تر می دانند تا کلاه )
و فریاد زد عمو سالت نبینوم و ماهی مانده به سال دایی عمو مرد بدون هیچ دلیی
مادرجان می گوید چرا دعاهای ان موقع زودتر می گرفت ؟

.
.
.
خداجوون من هم سرما خوردم بد جور ...
سردمه ، فکرم یخ زده و اندیشه ام منجمد شده و تو دست از دلم برداشته ای .
منم دارو می خوام به شرطی که تو آغوش تو باشم ،حتی اگر تلخ ترین باشه
سردمه خداااااا سردمه ....
خانم خاکسار مجری هوشمند جشن در اولین جمله ها شرور مجلس را رصد نموده و به بهانه کمک در اجرا اقا سجاد را به ردیف اول هدایت کردند تا کنترل بیشتری داشته باشند خدا وکیلی تصور من این بود که بچه ها مثل یک سبد توپ پینگ پنگ که روی زمین ریخته می شوند به بالا و پایین بپرند چه بچه های خوبی بودند اتشپاره هم آتشپاره های قدیم ...
خلاصه نمایش عروسکی و مسابقه ودست وجیغ و هورا و... دست گروه نمایش گل ،که کلی در آن لباسهای پشمالو عرق ریختند و بعد پایان مراسم با بچه ها عکس گرفتد و بچه ها مامان باباها را پیاده کردند و کتاب خریدند البته دختر من به یک کتابچه با نام چیزهای سرانگشتی قناعت کرد یک جعبه جوهر کوچک هم داشت و از روی الگوهای داده شده می شد با اثر انگشت شکل ساخت
از همه مهمتر آخر جشن همسرم غافلگیرم کرد و به محض اینکه باهاش تماس گرفتم که بیا دنبالمون مثل اینکه پر سیمرغ را اتش زده باشی ظاهر شد (نمی گم موی جن) وگفت از اول جشن امده و اخر سالن نشسته
خلاصه امشب دخترم خنــــــــــــــــــــــــــــــدید .....



هفت سین ادبی و سنتی در کنار هم
