به مادرش آبجی می گفته... چند نفری توی اتاق بودند و او مدام می گفته آبجی مو رُم بِبُر یکی می پرسه حواسش نیست و جلو رفته می پرسد خاله مو کی اُم و او گفته حواسم هست تو حاج امینی و بعد به گوشه ای خیره شده و گفته آبجی مو رُم بِبُر و رفته .... برای همیشه .
بعد از برگشتنش به روستا کلی ماشین تو جاده خاکی ده غبار براه انداخته بودند و او همینطور می خواست که پر طمطراق برود و رفت .... برای همیشه .

* تیتر نوشته : گروس عبدالمالکیان
