به مادرم کاشمر
ریشه‌های ما به آب شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد
در هوایت بیقرارم

 در هوایت بیقرارم روز وشب

سر زپایت بر ندارم روز وشب
روز وشب را همچو خود مجنون کننم
روز وشب را کی گذارم روز وشب

جان ودل از عاشقان می خواستند
جان ودل را می سپارم روز وشب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز وشب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگنم گاه تارم روز وشب
می زنی تو زخمه وبر می رود
تا به گردون زیر وزارم روز وشب

خداوندگار عشق

پ. ن : دیشب به آخرای فصل شعر زمستان رسیدم .

دیروز پاک کن و مداد تراشم به جای من آزمون ارشد دادند (به غیر از سوال های زبان که واقعا خوندمشون و جواب دادم )

*برگرفته از صفحه خانم رستاک


برچسب‌ها: عشق
| م.الف.گندم | شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲

امسال، پارسال
هزاران هزار سال
اينجا برنج كاشته بودند.
يك مرد عاشق يك زن بود.
چندين هزار سال
بسيار سيل كه از دره ها گذشت.
بسيار خوشة گندم كه دانه بست.
بسيار كنده كه هر سال حلقه اي به تن خود تنيد.
بسیار مرد مُرد
بسیار زن زائيد....
و ميوه هاي خاك دوباره به خاك رفت.
و خاك كه يك زن است؛
با راز و ريشه و رؤيا. »
ابراهیم گلستان


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲
اندکی شاعر....
حداقل می‌دانم 
اول انسانم 
بعد هم اندکی شاعر ...! 

رسمی معمولی‌ست 
آورده‌اند که شِبْلی 
خود را به بهایی فروخت، 
و من در پیِ میزانِ آن بهاء 
خود را به تبسمِ یک فرشته فروختم
تو که می‌فهمی ری‌را 
ما عشق را درنمی‌یابیم 

همچون گُل... که عطرِ خویش را.

                                                              سید علی صالحی


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲
نون گندم

شعر بودن دوای مردم نیست،


                          باید از جنس نونِ گندم شم


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲
مثل افسانه

حالم خوب است هنوز خواب می‌بینم ابری می‌آید و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه می‌کندتابستان که بیاید نمی‌دانم چندساله می‌شوم اما صدای غریبی مرتب می‌گویَدَم
پس تو کی خواهی مُرد!؟ ری‌را ...! به کوری چشمِ کلاغ عقاب‌ها هرگز نمی‌میرندمهم نیست تو که آن بیدِ بالِ حوض را به خاطر داری ...! همین امروز غروب برایش دو شعر تازه از "نیما" خواندم او هم خَم شد بر آب و گفتگیسوانم را مثلِ افسانه بباف
!

 

سید علی صالحی


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲
  فالي از حافظ ؛مرا پيشگويي نكرده بود
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگوئید که هوشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست


برچسب‌ها: فال حافظ
| م.الف.گندم | سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲
زیارت
اینقدر این شعر را دوست داشتم که دوباره نوشتمش

تورو خواب دیدم ,تورویادمه
همون شب که لالاییِ مادرم...
داره بوی عطرت بهم میرسه
توی خلوت کوپه ی آخرم

توروخواب دیدم , تورویادمه
دلم کفتراتو بغل کرده بود
یه گوشه توی دفتر حاجتش
یه شاعر نگاتو غزل کرده بود

دارم میرسم ,میرسه گنبدت
هوای چشام باز بارونیه
چرا حال اینجا یه جور دیگه ست؟
چرا عشق کم نیست ؟ارزونیه
...
ضریح تو نزدیکه ,راهش کمه
غریبی که ازراه دور اومده
نوشتن:(به خورشید هشتم سلام)
به پابوسیِ ماه دور اومده
...

مگه دست من میرسه دست تو؟
صف عاشقاتو ببین پرشده
خودآسمونم نشسته زمین
نگا کن نگا کن زمین پرشده

میشینم همینجا نگات میکنم
کنارزنی که شبیه منه
داره غرق تو میشه حس می کنم
تورو توی اشکاش صدا میزنه

یه گوشه یکی زل زده سوی تو
میدونم میدونی دلش خونه نه ؟
داره عاشقت میشه باهر نگاش
مث عشق لیلی به مجنونه ,نه ؟

یکی توی سجده ست چن ساعته
همه عاشق صحن وسجاده ان
مث کفترات توی هفت آسمون
به گلدسته های تو دل داده ان

یه بچه کنارغم مادرش
نشسته به دستای تو زل زده
چه معصومِ ,انگاری از چشم هاش
به چشمای معصوم تو پل زده

...
چقد عاشقات پاک وخوبن آقا
میذاری منم خاک پاشون بشم؟
آخه عاشق عاشقاتم شدم
فدای امام رضا(ع) شون بشم
.....

سفر...روز آخر...یه بغض عجیب
نگات میکنم بانگاهِ ترم
داری دور میشی ..دارم میرسم
توی خلوت کوپه ی آخرم

« شبنم فرضی زاده»

حالم خوب نیست و گرنه عکس های سفر به مشهد را می گذاشتم

آنفولانزا ، مهمان های شب ، آشپزخانه تکانی ( خود این مکان دنیایی است برای خودش ) خسته ام 

خدا به مادرم عمر طولانی بدهد که در این روز برفی و با این کوفتگی تن تنهایم نگذاشت .

من با نفس های تو زنده ام مادر


برچسب‌ها: سفر, مشهد, مادر
| م.الف.گندم | سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲
آزادم کن

پروردگارا !

آزادم كن به شكل گلی درآيم

و با قطرات پایيزی بريزم
من تاب خنده سنجاب را بر آدم‌بودن آدمی ندارم ...

                                                                                شمس لنگرودی

برگرفته از وبلاگ مستی با جرعه ای شعر


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲
................



در برهوت این همه دل

قبور بی نام و نشان خواهر ناتنی ام را
کدام دست گلاب پاشیده  ؟

چه کسی حاضر است با چشم های باز بر این جنازه بنگرد ؟!

که بی نفس بر دار می رقصد ....

کلاغها !

از نوک زدن به چشمهایش اِبا دارید؟

اهالی !

از خورشید جوشیده در چشمه نگاهش پیاله ای شفا بر نمی دارید ؟

چندشتان می شود !!

شبی که کومه تان چراغانی کرم های شب تاب بود

برق نگاهش ویرانه تان روشن کرد

پیچش دامنش دلتان را شوراند

حالا که مریم بکریست متعفن است 

اگر با همان مغار و چکش منبتش بت می ساخت ونوس بود

نه گِنا مینوی اهریمن 

گناه نکرده او چه بود که جنازه اش سنگباران نفرین های شماست

نه فقط همینکه کبوتران اندیشه اش از آبشخور جهانبینی تان آب نخوردند

بر دار بود و می رقصید...

باد هر تار زلفش را در گوشه ای از این خاک عزیز دفن کرد

کرم های تنیده در تنش در دگردیسی باشکوهی پروانه شدند

پروانه ها از گل سرخ زینت گیسوانش شهد چیدند

و حال بعد هزار سال بر این قبور بی نام و نشان گلاب می پاشند

                                                                                          م.الف.گندم


*این نوشته ام یک روزی یک جایی چاپ شده و خیلی دوستش داشتم و دارم بعد از دیدن یک فیلم عالی نوشتمش در سالهایی دور


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲
مولا سگ آستان نمی خواهد مرد
رضا اسماعیلی :

چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم

یا حداقل، شبیه سلمان باشیم

مولا، سگ آستان نمی‌خواهد مَرد!

او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم

2-

من خون خدا، شکوه بسم الله م

گوینده‌ی «لا اِلهَ اِلا اللهَم»

در سینه اگر محبت من داری

ارباب مخوان مرا، که عبداللهم

3-

گفتی به من ارباب! خطا گفتی تو

شرمنده شدم ز دوست، تا گفتی تو

من بنده‌ام و مقام من جز این نیست

شرک است به بنده ای «خدا» گفتی تو

4-

غافل تو ز لا اله الا اللهی

هرگز به حریم «او» نداری راهی

در وادی شرک می‌روی، گمراهی

در عشق، اگر شدی حسین اللهی

5-

وقتی که حسین را تو «سین» می‌خوانی!

در تعزیه، روضه‌ی حزین می‌خوانی

یعنی که حماسه را غلط می‌فهمی

وقتی که ز کوه این چنین می‌خوانی

6-

ای مرثیه خوان! گزافه گفتن کفرست

با لهجه‌ی دین، خرافه گفتن کفرست

اسلام دو نور عترت و قرآن است

جز این، سخنی اضافه گفتن کفرست

7-

با کرب و بلا، سراب می‌بافی تو

یک پرسش بی جواب می‌بافی تو

مفهوم حسین را نمی‌فهمی، حیف

با خون حسین، آب می‌بافی تو!

8-

ای مرثیه خوان! ز چشم و ابرو بگذر

از خال لب و کمند گیسو بگذر

این مرد بزک کرده! ابو فاضل نیست

تکبیر بگو! از این هیاهو بگذر

9-

غافل ز کرامت مُحرّم هستیم

دلداده‌ی بزم سوگ و ماتم هستیم

با خنجر جهل، سر بُریدیم از عشق

ما ابن زیاد و ابن مُلجم هستیم!

10-

ای مرثیه خوان! ز های و هو می‌گویی

از رأس بریده و گلو می‌گویی

از داغ اسارت و تنور و گودال

پس کی ز حسین ُسرخ رو می‌گویی!؟

11-

ای مرثیه خوان! ز نور جانت خالی ست

از پرتو معرفت، جهانت خالی ست

این روضه نمی‌دهد به ما حالی چون :

از عشق و حماسه، داستانت خالی ست

12-

در مرثیه‌ات، حسین تنها «سین» ست!

در کرب و بلا، شکسته ای غمگین ست

تو تاجر گریه ای و جای شک نیست

از تلخی سوگ، کام تو شیرین ست!

13-

این روضه وضو ندارد و زیبا نیست

دنیا زده است، شیعه‌ی مولا نیست

این «سین» که تو خوانده ای، به قرآن سوگند!

در سوره‌ی سرخ ظهر عاشورا نیست

14-

ای مرثیه خوان! نگاه تو زیبا نیست

چون روح تو، از تبار عاشورا نیست

گفتی سبب قیام دریا، آب است!

این روضه، شناسنامه دریا نیست

15-

ای مرثیه خوان! روضه غفلت کافیست

با ذکر خرافه، کسب شهرت کافیست

از خون خدا، برادر من! شرمی

با سکه‌ی کربلا، تجارت کافیست

16-

ای مرثیه خوان! روح تو نورانی نیست

آیینه در این روضه که می‌خوانی نیست

بر روی حماسه می‌زنی سیلی تو

با دست خرافه، این مسلمانی نیست!

17-

ای مرثیه خوان! کرب و بلا ماتم نیست

میراث حسین، درد و داغ و غم نیست

جان مایه‌ی نهضت حسینی این ست :

«هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست»

18-

ای مرثیه خوان! زبان عاشورا باش

هم قبله‌ی کاروان عاشورا باش

با لهجه‌ی سرخ عشق، همچون زینب

بر خیز و حماسه خوان عاشورا باش


برچسب‌ها: محرم, شعر
| م.الف.گندم | پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲
اسب مرا درو کردند - احمد رضا احمدی

من تمام پله‌ها را آبی رفتم

آسمان خانه‌ی ما

آسمان خانه‌ی همسایه نبود

من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم

که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.

من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من

من فقط سفیدی اسب را گریستم

اسب مرا درو کردند.


برگرفته از وبلاگ یادداشت های استاکر



برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲
پروا.......... نَه !

پروانه اي كوچك

                        مي شناسم

كه در بازار شلوغ شهر

                             شمعدان هاي عتيقه مي فروشد

پرهام طلایی


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲
لحظه های کاهی

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها

"نیما یوشیج"


برچسب‌ها: گندم
| م.الف.گندم | جمعه سوم آبان ۱۳۹۲
پایان فصل انگور


قــرارمــان فصــل انگــور!

شــراب کــه شــدم

تــو، جــام بیــاور، مــن، جــان!

 

"رحمان عباسی"


برچسب‌ها: انگور, شعر
| م.الف.گندم | پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲
لیلی
ليلي

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شرق
طلب مي‌كند

من آبروی عشقم
هشدار ... به خاك نريزی
پركن پياله را
آرام‌تر بخوان
آواز فاصله‌هاي نگاه را

در باغ كوچه‌هاي فرصت و ميعاد .

بگشای بند موی و بيفشان

شب را ميان شب

با من بدار حوصله اما نه با عتاب !

رمز شبان درد شعر من است

گفتي :
گل در ميان دستت مي‌پژمرد

گفتم :
خواب در چشم‌هايمان به شهادت رسيده است

گفتي كه :
خوب‌تريني ،
آری، خوبم !
آرام‌گاه حافظم
شعر ترم
تاج سه ترک عرفانم
درويشم ،
خاكم !

آينه‌دار رابطه‌ام، بنشين
بنشين، كنار حادثه بنشين

ياد مرا به خاطره بسپار
اما ...

نام مرا ،

بر لب مبند كه مسموم مي‌شوی
من داغ ديده‌ام ،

ليلی

از جای پای تو

بر آستانه‌ی درگاه خواب‌گاه
بر آستان درگاه
بوي فرار مي‌آيد
آتش مزن به سينه‌ي بستر

با عطر پيكر برهنه‌ي سبزت

بنشين

بانوی بانوان شب و شعر

خانم
ليلی
كليد شهر در سينه‌بند توست
آغوش باز كن
دست مرا بگير

از چهارراه خواب گذركن
بگذار بگذريم زين خيل خفتگان
دست مرا بگير تا بسرايم :

در دست‌هاي من

بال كبوتريست !

ليلی

من آبروي عشقم
هشدار ... تا به خاك نريزي
من پاسدار حرمت دردم
- چشمت خراج مي‌طلبد ؟

آنك خراج :

ليلی

وقتی كه پاک مي‌كنی خط چشمت را
ديوارهای اين شب سنگين را
درهم شكسته، آه، كه بيداد مي‌كني
وقتی كه پاک مي‌كنی خط چشمت را
در باغ‌های سبز تنت، شب را -
آزاد می‌كنی

ليلی

بی‌مرز باش
ديوار را، ‌ويران كن
خط را به حال خويش رها كن
بی‌ خط و خال باش
با من بيا ... هميشه‌ترين باش !

باريد شب

بارش سيل اشك‌ها شكست
خط سياه دايره‌ي شب را !
خط پاک شد

گل در ميان دستم پرپر زد و فسرد

در هم دويد خط

ويران شد !

ليلي

بي‌مرز عشق‌بازی كن

بی خط و خال باش

با من بيا كه خوب‌ترينم

با من كه آبروی عشقم

با من كه شعرم ... شعرم ... شعرم !

وای ...

در من وضو بگير
سجاده‌ام، بايست كنارم
رو كن به من كه قبله‌ي عشاق‌ام
آن‌گه نماز را ،
با بوسه‌اي بلند، قامت ببند

ليلی

با من بودن خوب است
من مي‌سرايمت ...

نصرت رحمانی


برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲
خلوت
وقتی که می خواهم تنهــــــا خودم باشم 

یک استکان چای کافیست

به دنبال تنهایی خودم که می گردم

 یک فنجان قهوه                                  م.الف . گندم

................................................................................

اول می خواستم این را بنویسم :


وقتی با خودم رفیقم یک استکان چایی
غریبه که می شوم یک فنجان قهوه

لطفا !                             «خودم»



برچسب‌ها: شعر
| م.الف.گندم | شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲
نیلوفر عاکفیان

عشقت که مانده توی دلم بو گرفته است
بوی طلسم و جنبل و جادو گرفته است
صد قرن می شود به گمانم که نیستی
کشتی نوح بعد تو پهلو گرفته است
اصلا تمام قصه ی ابلیس را خدا
از روی سرگذشت تو الگو گرفته است
وقتی به سیب سرخ حوا گاز می زدی
آدم رسیده و گزک از او گرفته است
حالا دوباره آمده ای خون به پا کنی؟
ابلیست از خیال چه نیرو گرفته است؟
انگار باورت شده جدا شفاگری!
ایوب از دو دست تو دارو گرفته است
یا یوسفی که دیده ی یعقوب منتظر
تنها از عطر پیرهنت سو گرفته است
برگشته ای که مبدأ تاریخ چی شوی؟
وقتی جهان به هجری تو خو گرفته است
 


«من اسم این تابلو و یا عکس را به جای چشمهایش می گذارم دستهایش»


برچسب‌ها: عشق
| م.الف.گندم | جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲
دخــتر خیــالــی

یک مینی مال از کتاب بخشکی شانس نوشته رسول یونان


اندوه در علفزار می دوید ناگهان به دختری زیبا بدل شد. خوشحال شد اما نتوانست بخندد. خندیدن بلد نبود. باز نتوانست انگشت هایش را در خرمن موهایش فرو کند. دست هایش انگشت نداشت. از تماشای علف زار منصرف شد. از پشت پنجره آغل کنار رفت. به اسب بودنش ادامه داد.



برچسب‌ها: رسول یونان
| م.الف.گندم | شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲
فصل تابستان شعر

فصل تابستان شعر در سایه سار مهربانی و تلاش دوستان برگزار شد با همراهی شاعرانی از مشهد و دوستانی که جوانتر از فصل شعر بهار بودند . رخوت تابستان در تن شعر های دیشب دویده بود ،به کسی برنخورد طراوت شعرهای بهار را نداشت . بوی فراق بدجور فضا را اکنده کرده بود .

یادی از درگذشتگان فقید شاعر خراسانی آقای قهرمان و استاد جلیل شهناز شد.

شروع شب با نوای فوق العاده زیبای سه تار ،روح را نواخت و سرپنجه استاد جمالی و آواز ایشان محشری بود در آغاز به همراهی تنبک آقای علی نیا...

و خانم مهدی زاده همسر جناب جمالی اینطور سرودند :

بزن تا ناگهان از نغمه های دلکش سازت      کمی شاعر شود و یا اقبالی از لاهور برخیزد

بخوان تا در بهار دلکش آوازهایت     عالمی سرشار شور از گوشه ماهور برخیزد

دکتر خاتمی پور از جلیل شهناز گفتند ، خاطره از دوستان ایشان و شعری از شهریار :

ای جگر گوشه کیست دمسازت   با جگر حرف میزند سازت

تارو پودم در اهتزاز آرد   سیم ساز ترانه پردازت

حیف نای فرشتگانم نیست   تا کنم ساز دل هم آوازت

وای ازین مرغ عاشق زخمی   که بنالد به زخمه سازت ...

دوستانی از شهرم مهمانانی از مشهد آقای سپاهی و اقای صالحی موحدی به شنیدن شعرهای زیبایی دعوتمان کردند .

شعر طنزی هم از مدرس حوزه علمیه کاشمر حاج اقای نیک بین شنیدیم :

نزدیک منبر می نشیند در مساجد   فکری پر از افکار دور اندیش دارد

با ما ندارد هیچ توفیری به ظاهر      هر چند مقداری اختلاف ریش دارد

در سخنرانی دکتر سادات -پیشاهنگ باغ فرهنگ ترشیز و کتابکده نردبان آسمان - از آرزوهای دست یافتنی ایشان در مورد همه گیر شدن فرهنگ کتابخوانی شنیدیم در باره رسوخ کتابخانه ها به نقشه های معماران ساختمان از پرورش کودکانی دوستدار کتاب و طرح کتاب مسافر و حلقه های کتاب و وعده برای فصل های بعدی شعر . دکتر سادات سپاس برای همه مهربانی های شما

سارا بهشتی : توی فنجان که نگاه می کنم ،چشمهایم قهوه ای می شود ، یاد چشمهایت می افتم

کاش می دانستی کافئین نگاهت چقدر بی خوابم می کند ... در این جلسه یادی هم از ساناز بهشتی خواهر سفر کرده ایشان شد و خرمایی و فاتحه ای و صلواتی ...

زاده عباس : نگاه خیس پرنده سلام کرد و پرید        میان گریه باران که سخت می بارید 

                حیاط پر شده از بغض ابرهای سیاه    نشسته روی نم حوض طرح سایه بید

-----:

از ان زمان که دبستان دل شده تاسیس       معلم دل من کرده عشق را تدریس

...

باید ببینمت که دلم سخت تنگ توست     ای ماه من هنوز دل من پلنگ توست                                            

ای نیکدل یاد تو تا بیکرانه ها    دریای عشق هستی و قلبم نهنگ توست
هر لحظه که طفل دبستان من خوش است           می فهمم از طنین دلم زنگ زنگ توست
خانم کاردانی :
من زاده پاییز و تو فرزند بهاری                اندازه یک فصل زمن فاصله داری
این فاصله پر می شود امروز از احساس      تا دست خزان را به بهاران بسپاری

آقای هادی محمد علی پور:
ای کاش دو بالی از کبوتر برسد      یا وسعت پرواز فراتر برسد
عمری که پابست تو هستم ترشیز   شاید نسبم به سرو کشمر برسد
اقای صادق داوری:
چون چهره مهتاب که بر اب خیالیست    لبخند به لبهام غم آماج توالیست
و آقایان قلی پور، حسین رجب نژاد ،حسین صدقی، گفتند شعر خوانند و شنیدیم
علی داوری :
از اوج از آسمان هم افتادیم    از پله نردبان هم افتادیم
ای دوست چه حاجتی به دشمن داریم     وقتی من و تو به جان هم افتادیم

* جایزه ادبی برای فصل شعر بعدی در راه است

دوستان خسته نباشید شبی خوش بود...


برچسب‌ها: شب شعر, فصل شعر, کتابکده نردبان آسمان
| م.الف.گندم | دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲
شب شعر

 یکشنبه  92/3/9

فصل شعر تابستانه برگزار می شود


مکان : کتابکده نردبان آسمان - چهار راه شهید بهبودی

زمان : هشت و ربع بعد از ظهر



برچسب‌ها: فصل شعر, شعر
| م.الف.گندم | پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲
تو بگو.........

بگو

دل به مهر آلوده ام !

نا ممکنی که محال را شرمنده کرده بود
روادید نادیده عبور کرده از مرزهای دیده ام
به بهای بهانه ای ناچیز
چه کم فروشم من !

یله در نسیم
روزهای رهایی را پرواز می کنم
در تجربه های خاکی شدنم بالها بر زمین می غلتند
و ترانه ها پریشانی را پر و بال می دهند
و دل ....
             آلوده است ؟
بانوی اصیل مهر پرور !

...........................................................................................

کدام راه  را نرفته ام ؟

در این هزار سوی سرگردانی
کدام شعر نام شب است؟
خروس سحر بی وقت اقامه می دهد
قامت به احرام کدام قبله باید بست ؟
چشمان اشک آلودت در انتهای کدام برزن
براین زن خسته انتظار دانه می کند؟
...............................................................................................
این همه علامت سوال
این تهاجم خیال
این گسل های زلزله خیز شعر
چه بی خودانه حالی به حالی می کندم
یاوه های قلم از
هوای شوریدگی ست

باز دریا زده ام


م.الف.گندم - اردی بهشت 92


برچسب‌ها: شعر, شوریدگی مهر
| م.الف.گندم | شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲
بارون ببار

  منت مي كشم از دل مادرم كاشمر تا دوباره دامن ابري بهاري شو بپوشه و يك كم اشك شوق بريزه تا دلم وا شه مادر ببار براي من

ببار ای ابر بهار

با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار

ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون


ببار ای بارون ببار

با دلُم گریه كن، خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون



برچسب‌ها: بارون, باران, كاشمر, مادر
| م.الف.گندم | دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲
سهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــراب
سهراب مسافر آب و آیینه

و امروز سالروز سفر بی بازگشت اوست.............

به یادش و شعرش که زلالی روزهای بیست سالگی ام از او بود

آرام باشی سهراب 


برچسب‌ها: سهراب سپهری
| م.الف.گندم | یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲
شب شعر
جای شما خالی

بعد از ده دوازده سال ، شعر گوش کردم ،شعر ها !شعر

البته شعر هم خواندم

دوستان جوان+12 سال  آن روزها را دیدم جای آقای غلامیان (چراغ دار انجمن )و اشکهای حلقه زده در چشمهایش به خیر
یاد دوستانی که پرگشوده بودند هم همانجا به نیکی یاد شد
چه خوب که آمدند خیلی ها ،حضورشان در باورم نمی گنجید
خانم مرضیه داوری وآقای محمدرضا نداف  -خانم سارا صابری و آقای علی اصغر داوری - آقای مرتضی آخرتی و خانم ندا سهراب زاده (زوج های شاعر) آقای حسن نداف -آقای محمدعلی پور - اقای صابری
همه بابا و مامان شده بودند و نهال های دیروز چه خوب قد کشیده اند و به ثمر نشسته اند سارای ده ساله ، نتیجه غزل های اتشین مرضیه ومحمد رضا شعر خواند. شاعرک من !
اقای حسن نداف که برای شعر خوانی رفت شعرش که ضرب المثل شده بود برای همه زیر لبها تکرار شد:
 « وای اگر حضرت آیینه ترک بردارد دل وحشی شده من به تو شک بردارد»
سالهای پر از شور و هیجان گذشت که باید می گذشت

نه ! حسرتی بر گذشتن نیست که در لحظه لحظه اش زندگی کردم و البته نه آنجور که باید .

دوستان جوان زیادی هم آمده بودند و چه خوب سرایشی بر لب داشتند 

دکتر خاتمی پور ما را به ورقی از گلستان سعدی مهمان نمودند.

 از شوق دیدن دوستان تا سحر بیدار ماندم و پرسه زدم از حظ وافر غزل مست بودم و سر ذوق

نه! مرور خاطره نکردم از خوشحالی خوابم نمی برد.

وای تارهای سفید بناگوششان را ببین کودکان خردسال بازیگوششان را ببین ...
مجری این شب اقای اخرتی بودند البته به همراه پسرکشان ایمان که برای قورت دادن میکروفون و ابراز عشقش به پدر در تمام لحظات دست از گردن او نکشید


 


مراسم اجرای آواز و تار نوازی و تنبک یک ربع ساعتی همه را خاموش کرد
در پایان هم اقای مهدی ... داوری تک نوازی نی را اجرا نمودند .عالی بود
کاش می شد شعرها را بنویسم برایتان اما می گذارم برای بعد .....
پی نوشت:

*اگر اسم هرکدام از دوستان را جستجو کنید غزل هایی هست که بخوانید شاعران بزرگ شهر کوچک من

*ببخشید که کیفیت عکس ها خوب نیست خیلی بیشتر! باید بگویم افتضاح است.

| م.الف.گندم | پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲
شب شعر

نخستين " فصل شعر "
با حضور شاعران و هنرمندان شهرستان كاشمر
چهار شنبه 1392/01/14 ساعت 18
 كتابكده نردبان آسمان .

هورا خوشحالم..................
لباس چی بپوشم؟؟؟؟؟
کدوم شعرم رو بخونم ؟؟ با کدوم ماشینم برم ؟؟؟
همون که با رنگ دفتر شعرم جوره!فهمیدم پیاده میرم .....
گزارش مفصلش رو برای شمامی نویسم .
 دلم برای یک شب شعر لک زده بود.
ممنون شازده کوچولو

برچسب‌ها: شب شعر, کتابکده, نردبان آسمان
| م.الف.گندم | چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲
مترسک
1- مترسک به گندم گفت:                     

  مرا برای ترساندن آفریدند                   

اما من تشنه عشق پرنده ای شدم که سهمش از من           

                                           گرسنگی بود...

.2-مترسک :           وقتی نمی توانم بروم همین یک پا هم زیادی است

3-از بس دست هایم را برای به آغوش گرفتنت باز گذاشته ام  شبیه مترسک شده ام بیا باز هم فرصت داری،مترسکت هنوز خیال عاشقی دارد

4- مترسکم ............که بر شانه لحظه هایم نشسته سالهاپرنده یک نگاه ساکت و بی ریا

5  -جایی پنهان در این شب قیرین

استا ده به جا مترسکی باید

نه اش چشم  ولی چنان که میبیند

نه اش گوش  ولی چنان که میپاید

بی ریشه ولی چنان به جا ستوار

که اش خود به تبر کنی ز جای  الاْکچون

گردوی پیر ریشه در اعماق می نعره زند از من است این خاک                                             « شاملو » 


6-محمد علی بهمنی:

قطره قطره اگر چه آب شدیم 

ابر بودیم و آفتاب شدیم 

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را 

همچنان کوه بازتاب شدیم اینک

این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم

ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ؟ 

ما که با مرگ بی حساب شدیم 

7-مترسك بهم مي‌گفت عاشق شده. عاشق يكي از مترسك‌هاي مزرعه همسايه. بهش گفتم تو چطوري عاشقش شدي؟ مگه تو خاك اسير نيستي؟گفت: يه كلاغ ازش خبر مي‌آره، منم مي‌ذارم يه كم ذرت بخوره.كاش همون لحظه بهش گفته بودم كه اون اطراف هيچ مزرعه‌اي نيست، لااقل الان در آتش حسرتش خاكستر نشده بود.                                نوشته امین  مترسک عاشق


برچسب‌ها: مترسک, عشق
| م.الف.گندم | سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲
داستان کوتاه پشت بام
آرام و بدون جلب توجه مهمانان از کنار آنان برخاست و به حیاط خانه مادربزرگ رفت ، حیاطی که حالا ،روی سر پسر خاله ها بود.کنار بهار خواب ایستاد و به آسمان نگاه کرد غروب کم کم خودی نشان می داد، دلش یکباره گرفت ، یک جور خاص انگار که یک گوشه قلبش یخ زد و ضرب آهنگش نویدی از سماعی دیگر داد. او خانه مادربزرگش را همیشه دوست داشت ، پر ازمهربانی بود ، خانه ای جنوبی با نمای سبز، درب ورودی سبز ، و اگر مهتابی آبی رنگ دم در نسوخته بود کوچه مادربزرگ در شب دیدنی می شد .
پشت بام خانه هم گوشه تنهایی او بود، داخل سالن شد مواظب بود کسی متوجه اش نشود به سمت راه پله پشت بام می رفت نمی خواست دیگران آنجا را کشف کنند ناگهان مادر صدایش زد : ستاره این سطل آشغال را توی راهرو بگذار .
در ملَقی را که باز می کردی سمت راست دو کاج قد علم کرده و به تنهایی درون مدرسه خرابه پشت خانه ساکن بودند ،دست چپ کوچه بود . در دور دست ،گنبد و گلدسته های فیروزه ای امامزاده دل را به ارادتی خالصانه وا می داشت ، شب میلاد بود و گلدسته ها چراغانی و قرص ماه در دامان آسمان زینت گوشه خلوتش شده بود . صدای زندگی را می شد از رفت وآمد ماشین ها در خیابان شنید که امشب شلوغ تر از هر شب نیز بود. لبه پنجره نشست و پاهایش را روی بامی گذاشت که سطح آن از باران عصر نمناک بود، کفش هایش را کند و پا برهنه شد ،دستها را ستون چانه کرد وجاری شدن باران را زیر پوستش حس کرد .
به خودش شک داشت ، به آن پنجره دوردست شک داشت ،به دل نوشته غزل گونۀ او شک داشت، اما به این بیت یقین :
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست    
                                            در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
معبدی بود آنجا تنها وتنها برای پرستش یک خدا ، اگر چه دو قبله داشت!.....
ولی همیشه یکی برتر از دیگری ،گوشه گوشۀ این سرزمین چند متری محراب بود . به آن قبله راز می گفت و به این قبله نیاز می جست و نماز می خواند.
حیف که مادربزرگ همین روزها از این خانه نقل مکان می کرد ....!
در قاب چشمانش آن پنجره همیشه بسته جا گرفته بود ، پنجره ای که کرکره هایش همیشه آویزان بودند .
خانه ای در آن دورها و جز نور مهتابی که از لابلای کرکره ها سرک می کشید ، هیچ کس این طرف پنجره را نگاه نمی کرد .
جیغ پسر بچۀ همسایۀ روبرویی از جا پراندش ؛ پسرک به حیاط دوید و مادر با کمربندی در دست از پس او ؛ پسرک فریاد می کشید به خدا من نشکستم ، حوض را دور زد وکنج حیاط ایستاد ، مادر روی بهار خواب با بغضی در گلو داد می زد : مگر دستم به تو نرسد !!
-مامان دست خودم نبود داداش هلم داد.
مادر احساس درماندگی کرد و روی پله نشست :جهنم ! این آینه از سر سفره عقدم ترک برداشته بود ؛اصلاً شکستنی بود و بغضش ترکید...
صورتش را به سمت درختان برگرداند ، گریه اش گرفته بود :خدایا! زندگی است دیگر...
آسمان کم کم چادر سیاه پولکی اش را به سر می کرد ،صدای بال و پر زدن کبوترهای مستاجر کاج های خرابه نشین نگاهش را دعوت کرد. این کبوترها معلوم نبود از کدام چاه یا قفس گریخته و به این کاجهای خسته پناه آورده بودند نه کاج ها تنها بودند و نه آنها بی لانه صبح زود می رفتند پی روزی وغروب برمی گشتند به لانه ... این کلمه ذکر لبش شد: خوشبختی است دیگر...
حال خوشی پیدا کرده بود انگار بین زمین و آسمان پی گم شده ای آمده بود یک جور غریب دلشوره داشت ، خوشحال بود  از اینکه هنوز زنده است  می خواست روی بام بدود اما آهسته رفت و وسط بام ایستاد می خواست فریاد بزند اما زمزمه کرد :« اینجاست همان جایی که ستاره ها از همیشه  نزدیکترند » آرام چرخید و چرخید ،سرش را تکانی داد وگفت :« ونسیم بی پروا گیسو پریشان می کند» چشمانش سیاهی رفت و روی بام نشست ، نفس عمیقی کشید : انگار آدم به معراج می رود .
اذان از گلدسته های امامزاده به پرواز در آمده بود . چه نوایی! عجیب بر دلش نشست ؛ اشک بود وگونه های تفدیده اش.سرش را به سجده گذاشت ؛دلش خیلی تنگ بود تا به حال اینقدر ساده و بی بهانه گریه نکرده بود .
صدای مادرش را شنید که می گفت : سهراب ستاره کجاست؟ 
 - خوب معلومه تو آسمونه دیگه!

م.ا.گندم
بهار1376



برچسب‌ها: داستان, پشت بام
| م.الف.گندم | یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲
غزلی بهاری
غزلی بهاری از سعدی شيرازی

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجايی
که بينی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی‌‌ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی ميندوز

نکويی کن که دولت بينی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز ...



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها - هجری و شمسی - همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشمهای نگران ، آینه تردیدند

نشد از سایه خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ، ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه ؛ به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی ، به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی ، همه ساعتها ، ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند ...

 

   از : زنده یاد قیصر امین پور


http://ayenedar.persianblog.ir/tag/..........منبع غزل دوم


برچسب‌ها: غزل بهاری
| م.الف.گندم | دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱
بهار

به افتخار اومدن بهار و دوستای های شمالی ام آهنگ را عوض کردم بهار قدمت سر چشم

گلها عروس سبز جهان را می آورند

پایان بادهای خزان را می آورند

می خواند زیر گوش زمین مادر بهار

بیدار شو که دخترمان را می آورند

تا کوه های سر به دل آسمان زده

بر دوش رودهای روان را می آورند

بر دست پر سخاوتشان لاله های سرخ

نبضی همیشه در ضربان را می آورند

صدها هزار مرغ مهاجر در آسمان

بعد از سکوت دی هیجان را می آورند

سر شاخه های تازه و ترد صنوبران

برسر جوانه های جوان را می آورند!

گنجشکها و چلچله ها کل کشیده اند

گلها عروس سبز جهان را می آورند!

 

    نغمه مستشار نظامی


برچسب‌ها: بهار, موزیک
| م.الف.گندم | شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱
دلم را بگیر و عاشق کن

                                  بی نهایت و بی واسطه

                                 وحی حضور تو در همهمه این بازار مکاره بیخودم می کرد 

                                 آیینه ای صیقلی بود این دل...

                                حلول ماه روی تو را در آن می دیدم 

                                آن روز با یادت آنچنان و امروز بی تو اینچنین

                                این مشت گِل

                                این هزار پاره

                                که در سینه ام سر وصدا می کند چیست؟

                                خدایا این گل را بگیر ، یک دل برایم بساز

                                یادت بماند که  روحت را در آن بدمی

                                پشت در ایستاده ام

                               از : م.الف.گندم

                              




برچسب‌ها: دل, خدا
| م.الف.گندم | سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱
درباره وب

کاشمر شهری است در استان خراسان رضوی ...
به مادرم کاشمر

دستان تو ...
ترک ترک زمخت کویریست
که بلور بلور دلنمکانش ...
غزل غزل بوسه های گرم خورشیدند
وشب که باد شرنگ شرنگ
میان موهای تو می پیچد
پریشان می کند
انگورهای سیاه مست باغ را
و ترس می افکند
به دل آبراهه های سرگردان
و بادام بادام چشمان تو
خونین بی حرمتی به حریمت می شود
چه آن زمان که فرزندت را
بریدند وربودند وبردند*
و چه حالا که خواب را
بر چشمان بیابانیت حرام کردند**
.یادم باشد برایت نذری را گره گره
بر ضریح سید حمزه وسید مرتضی بنشانم .
مادرم بمان
تا بمانم
و مباد آنکه می خواهد تو نباشی....
یا حق

فرزندت : م.الف.گندم

* اشاره به سرو تاریخی کاشمر
** حمله اشرار به کاشمر در اوایل دهه هشتاد
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
لینک دوستان