
در هوایت بیقرارم روز وشب
سر زپایت بر ندارم روز وشبخداوندگار عشق
پ. ن : دیشب به آخرای فصل شعر زمستان رسیدم .
دیروز پاک کن و مداد تراشم به جای من آزمون ارشد دادند (به غیر از سوال های زبان که واقعا خوندمشون و جواب دادم )
*برگرفته از صفحه خانم رستاک

امسال، پارسال
هزاران هزار سال
اينجا برنج كاشته بودند.
يك مرد عاشق يك زن بود.
چندين هزار سال
بسيار سيل كه از دره ها گذشت.
بسيار خوشة گندم كه دانه بست.
بسيار كنده كه هر سال حلقه اي به تن خود تنيد.
بسیار مرد مُرد
بسیار زن زائيد....
و ميوه هاي خاك دوباره به خاك رفت.
و خاك كه يك زن است؛
با راز و ريشه و رؤيا. »
ابراهیم گلستان
همچون گُل... که عطرِ خویش را.
سید علی صالحی

حالم خوب است هنوز خواب میبینم ابری میآید و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه میکند. تابستان که بیاید نمیدانم چندساله میشوم اما صدای غریبی مرتب میگویَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟ ریرا ...! به کوری چشمِ کلاغ عقابها هرگز نمیمیرند! مهم نیست تو که آن بیدِ بالِ حوض را به خاطر داری ...! همین امروز غروب برایش دو شعر تازه از "نیما" خواندم او هم خَم شد بر آب و گفت: گیسوانم را مثلِ افسانه بباف!
سید علی صالحی
در خرابات بگوئید که هوشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
« شبنم فرضی زاده»
حالم خوب نیست و گرنه عکس های سفر به مشهد را می گذاشتم
آنفولانزا ، مهمان های شب ، آشپزخانه تکانی ( خود این مکان دنیایی است برای خودش ) خسته ام
خدا به مادرم عمر طولانی بدهد که در این روز برفی و با این کوفتگی تن تنهایم نگذاشت .
من با نفس های تو زنده ام مادر
پروردگارا !
آزادم كن به شكل گلی درآيم
و با قطرات پایيزی بريزم
من تاب خنده سنجاب را بر آدمبودن آدمی ندارم ...
شمس لنگرودی
برگرفته از وبلاگ مستی با جرعه ای شعر
چه کسی حاضر است با چشم های باز بر این جنازه بنگرد ؟!
که بی نفس بر دار می رقصد ....
کلاغها !از نوک زدن به چشمهایش اِبا دارید؟
اهالی !
از خورشید جوشیده در چشمه نگاهش پیاله ای شفا بر نمی دارید ؟
چندشتان می شود !!
شبی که کومه تان چراغانی کرم های شب تاب بود
برق نگاهش ویرانه تان روشن کرد
پیچش دامنش دلتان را شوراند
حالا که مریم بکریست متعفن است
اگر با همان مغار و چکش منبتش بت می ساخت ونوس بود
نه گِنا مینوی اهریمن
گناه نکرده او چه بود که جنازه اش سنگباران نفرین های شماست
نه فقط همینکه کبوتران اندیشه اش از آبشخور جهانبینی تان آب نخوردند
بر دار بود و می رقصید...
باد هر تار زلفش را در گوشه ای از این خاک عزیز دفن کرد
کرم های تنیده در تنش در دگردیسی باشکوهی پروانه شدند
پروانه ها از گل سرخ زینت گیسوانش شهد چیدند
و حال بعد هزار سال بر این قبور بی نام و نشان گلاب می پاشند
م.الف.گندم
چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم
یا حداقل، شبیه سلمان باشیم
مولا، سگ آستان نمیخواهد مَرد!
او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم
2-
من خون خدا، شکوه بسم الله م
گویندهی «لا اِلهَ اِلا اللهَم»
در سینه اگر محبت من داری
ارباب مخوان مرا، که عبداللهم
3-
گفتی به من ارباب! خطا گفتی تو
شرمنده شدم ز دوست، تا گفتی تو
من بندهام و مقام من جز این نیست
شرک است به بنده ای «خدا» گفتی تو
4-
غافل تو ز لا اله الا اللهی
هرگز به حریم «او» نداری راهی
در وادی شرک میروی، گمراهی
در عشق، اگر شدی حسین اللهی
5-
وقتی که حسین را تو «سین» میخوانی!
در تعزیه، روضهی حزین میخوانی
یعنی که حماسه را غلط میفهمی
وقتی که ز کوه این چنین میخوانی
6-
ای مرثیه خوان! گزافه گفتن کفرست
با لهجهی دین، خرافه گفتن کفرست
اسلام دو نور عترت و قرآن است
جز این، سخنی اضافه گفتن کفرست
7-
با کرب و بلا، سراب میبافی تو
یک پرسش بی جواب میبافی تو
مفهوم حسین را نمیفهمی، حیف
با خون حسین، آب میبافی تو!
8-
ای مرثیه خوان! ز چشم و ابرو بگذر
از خال لب و کمند گیسو بگذر
این مرد بزک کرده! ابو فاضل نیست
تکبیر بگو! از این هیاهو بگذر
9-
غافل ز کرامت مُحرّم هستیم
دلدادهی بزم سوگ و ماتم هستیم
با خنجر جهل، سر بُریدیم از عشق
ما ابن زیاد و ابن مُلجم هستیم!
10-
ای مرثیه خوان! ز های و هو میگویی
از رأس بریده و گلو میگویی
از داغ اسارت و تنور و گودال
پس کی ز حسین ُسرخ رو میگویی!؟
11-
ای مرثیه خوان! ز نور جانت خالی ست
از پرتو معرفت، جهانت خالی ست
این روضه نمیدهد به ما حالی چون :
از عشق و حماسه، داستانت خالی ست
12-
در مرثیهات، حسین تنها «سین» ست!
در کرب و بلا، شکسته ای غمگین ست
تو تاجر گریه ای و جای شک نیست
از تلخی سوگ، کام تو شیرین ست!
13-
این روضه وضو ندارد و زیبا نیست
دنیا زده است، شیعهی مولا نیست
این «سین» که تو خوانده ای، به قرآن سوگند!
در سورهی سرخ ظهر عاشورا نیست
14-
ای مرثیه خوان! نگاه تو زیبا نیست
چون روح تو، از تبار عاشورا نیست
گفتی سبب قیام دریا، آب است!
این روضه، شناسنامه دریا نیست
15-
ای مرثیه خوان! روضه غفلت کافیست
با ذکر خرافه، کسب شهرت کافیست
از خون خدا، برادر من! شرمی
با سکهی کربلا، تجارت کافیست
16-
ای مرثیه خوان! روح تو نورانی نیست
آیینه در این روضه که میخوانی نیست
بر روی حماسه میزنی سیلی تو
با دست خرافه، این مسلمانی نیست!
17-
ای مرثیه خوان! کرب و بلا ماتم نیست
میراث حسین، درد و داغ و غم نیست
جان مایهی نهضت حسینی این ست :
«هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست»
18-
ای مرثیه خوان! زبان عاشورا باش
هم قبلهی کاروان عاشورا باش
با لهجهی سرخ عشق، همچون زینب
بر خیز و حماسه خوان عاشورا باش
من تمام پلهها را آبی رفتم
آسمان خانهی مااسب مرا درو کردند.
برگرفته از وبلاگ یادداشت های استاکر
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرقبال كبوتريست !
ليلی
من آبروي عشقمآنك خراج :
ليلی
وقتی كه پاک ميكنی خط چشمت را
یک استکان چای کافیست
به دنبال تنهایی خودم که می گردم
یک فنجان قهوه م.الف . گندم
................................................................................
اول می خواستم این را بنویسم :
وقتی با خودم رفیقم یک استکان چایی
غریبه که می شوم یک فنجان قهوه
لطفا ! «خودم»


یک مینی مال از کتاب بخشکی شانس نوشته رسول یونان

اندوه در علفزار می دوید ناگهان به دختری زیبا بدل شد. خوشحال شد اما نتوانست بخندد. خندیدن بلد نبود. باز نتوانست انگشت هایش را در خرمن موهایش فرو کند. دست هایش انگشت نداشت. از تماشای علف زار منصرف شد. از پشت پنجره آغل کنار رفت. به اسب بودنش ادامه داد.

فصل تابستان شعر در سایه سار مهربانی و تلاش دوستان برگزار شد با همراهی شاعرانی از مشهد و دوستانی که جوانتر از فصل شعر بهار بودند . رخوت تابستان در تن شعر های دیشب دویده بود ،به کسی برنخورد طراوت شعرهای بهار را نداشت . بوی فراق بدجور فضا را اکنده کرده بود .
یادی از درگذشتگان فقید شاعر خراسانی آقای قهرمان و استاد جلیل شهناز شد.
شروع شب با نوای فوق العاده زیبای سه تار ،روح را نواخت و سرپنجه استاد جمالی و آواز ایشان محشری بود در آغاز به همراهی تنبک آقای علی نیا...
و خانم مهدی زاده همسر جناب جمالی اینطور سرودند :
بزن تا ناگهان از نغمه های دلکش سازت کمی شاعر شود و یا اقبالی از لاهور برخیزد
بخوان تا در بهار دلکش آوازهایت عالمی سرشار شور از گوشه ماهور برخیزد
دکتر خاتمی پور از جلیل شهناز گفتند ، خاطره از دوستان ایشان و شعری از شهریار :
ای جگر گوشه کیست دمسازت با جگر حرف میزند سازت
تارو پودم در اهتزاز آرد سیم ساز ترانه پردازت
حیف نای فرشتگانم نیست تا کنم ساز دل هم آوازت
وای ازین مرغ عاشق زخمی که بنالد به زخمه سازت ...
دوستانی از شهرم مهمانانی از مشهد آقای سپاهی و اقای صالحی موحدی به شنیدن شعرهای زیبایی دعوتمان کردند .
شعر طنزی هم از مدرس حوزه علمیه کاشمر حاج اقای نیک بین شنیدیم :
نزدیک منبر می نشیند در مساجد فکری پر از افکار دور اندیش دارد
با ما ندارد هیچ توفیری به ظاهر هر چند مقداری اختلاف ریش دارد
در سخنرانی دکتر سادات -پیشاهنگ باغ فرهنگ ترشیز و کتابکده نردبان آسمان - از آرزوهای دست یافتنی ایشان در مورد همه گیر شدن فرهنگ کتابخوانی شنیدیم در باره رسوخ کتابخانه ها به نقشه های معماران ساختمان از پرورش کودکانی دوستدار کتاب و طرح کتاب مسافر و حلقه های کتاب و وعده برای فصل های بعدی شعر . دکتر سادات سپاس برای همه مهربانی های شما
سارا بهشتی : توی فنجان که نگاه می کنم ،چشمهایم قهوه ای می شود ، یاد چشمهایت می افتم
کاش می دانستی کافئین نگاهت چقدر بی خوابم می کند ... در این جلسه یادی هم از ساناز بهشتی خواهر سفر کرده ایشان شد و خرمایی و فاتحه ای و صلواتی ...
زاده عباس : نگاه خیس پرنده سلام کرد و پرید میان گریه باران که سخت می بارید
حیاط پر شده از بغض ابرهای سیاه نشسته روی نم حوض طرح سایه بید
-----:
از ان زمان که دبستان دل شده تاسیس معلم دل من کرده عشق را تدریس
...
باید ببینمت که دلم سخت تنگ توست ای ماه من هنوز دل من پلنگ توست

بگو
دل به مهر آلوده ام !
نا ممکنی که محال را شرمنده کرده بود
روادید نادیده عبور کرده از مرزهای دیده ام
به بهای بهانه ای ناچیز
چه کم فروشم من !
یله در نسیم
روزهای رهایی را پرواز می کنم
در تجربه های خاکی شدنم بالها بر زمین می غلتند
و ترانه ها پریشانی را پر و بال می دهند
و دل ....
آلوده است ؟
بانوی اصیل مهر پرور !
...........................................................................................
کدام راه را نرفته ام ؟
در این هزار سوی سرگردانیباز دریا زده ام
م.الف.گندم - اردی بهشت 92
منت مي كشم از دل مادرم كاشمر تا دوباره دامن ابري بهاري شو بپوشه و يك كم اشك شوق بريزه تا دلم وا شه مادر ببار براي من
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
و امروز سالروز سفر بی بازگشت اوست.............
به یادش و شعرش که زلالی روزهای بیست سالگی ام از او بود
آرام باشی سهراب
بعد از ده دوازده سال ، شعر گوش کردم ،شعر ها !شعر
البته شعر هم خواندم
دوستان جوان+12 سال آن روزها را دیدم جای آقای غلامیان (چراغ دار انجمن )و اشکهای حلقه زده در چشمهایش به خیر
یاد دوستانی که پرگشوده بودند هم همانجا به نیکی یاد شد
چه خوب که آمدند خیلی ها ،حضورشان در باورم نمی گنجید
خانم مرضیه داوری وآقای محمدرضا نداف -خانم سارا صابری و آقای علی اصغر داوری - آقای مرتضی آخرتی و خانم ندا سهراب زاده (زوج های شاعر) آقای حسن نداف -آقای محمدعلی پور - اقای صابری
همه بابا و مامان شده بودند و نهال های دیروز چه خوب قد کشیده اند و به ثمر نشسته اند سارای ده ساله ، نتیجه غزل های اتشین مرضیه ومحمد رضا شعر خواند. شاعرک من !
اقای حسن نداف که برای شعر خوانی رفت شعرش که ضرب المثل شده بود برای همه زیر لبها تکرار شد:
« وای اگر حضرت آیینه ترک بردارد دل وحشی شده من به تو شک بردارد»
سالهای پر از شور و هیجان گذشت که باید می گذشت
نه ! حسرتی بر گذشتن نیست که در لحظه لحظه اش زندگی کردم و البته نه آنجور که باید .
دوستان جوان زیادی هم آمده بودند و چه خوب سرایشی بر لب داشتند
دکتر خاتمی پور ما را به ورقی از گلستان سعدی مهمان نمودند.
از شوق دیدن دوستان تا سحر بیدار ماندم و پرسه زدم از حظ وافر غزل مست بودم و سر ذوق
نه! مرور خاطره نکردم از خوشحالی خوابم نمی برد.
وای تارهای سفید بناگوششان را ببین کودکان خردسال بازیگوششان را ببین ...
مجری این شب اقای اخرتی بودند البته به همراه پسرکشان ایمان که برای قورت دادن میکروفون و ابراز عشقش به پدر در تمام لحظات دست از گردن او نکشید

مراسم اجرای آواز و تار نوازی و تنبک یک ربع ساعتی همه را خاموش کرد
در پایان هم اقای مهدی ... داوری تک نوازی نی را اجرا نمودند .عالی بود
کاش می شد شعرها را بنویسم برایتان اما می گذارم برای بعد .....
پی نوشت:
*اگر اسم هرکدام از دوستان را جستجو کنید غزل هایی هست که بخوانید شاعران بزرگ شهر کوچک من
*ببخشید که کیفیت عکس ها خوب نیست خیلی بیشتر! باید بگویم افتضاح است.
مرا برای ترساندن آفریدند
اما من تشنه عشق پرنده ای شدم که سهمش از من
گرسنگی بود...
.2-مترسک : وقتی نمی توانم بروم همین یک پا هم زیادی است
3-از بس دست هایم را برای به آغوش گرفتنت باز گذاشته ام شبیه مترسک شده ام بیا باز هم فرصت داری،مترسکت هنوز خیال عاشقی دارد
4- مترسکم ............که بر شانه لحظه هایم نشسته سالهاپرنده یک نگاه ساکت و بی ریا
5 -جایی پنهان در این شب قیرین
استا ده به جا مترسکی باید
نه اش چشم ولی چنان که میبیند
نه اش گوش ولی چنان که میپاید
بی ریشه ولی چنان به جا ستوار
که اش خود به تبر کنی ز جای الاْکچون
گردوی پیر ریشه در اعماق می نعره زند از من است این خاک « شاملو »
6-محمد علی بهمنی:
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم اینک
این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
7-مترسك بهم ميگفت عاشق شده. عاشق يكي از مترسكهاي مزرعه همسايه. بهش گفتم تو چطوري عاشقش شدي؟ مگه تو خاك اسير نيستي؟گفت: يه كلاغ ازش خبر ميآره، منم ميذارم يه كم ذرت بخوره.كاش همون لحظه بهش گفته بودم كه اون اطراف هيچ مزرعهاي نيست، لااقل الان در آتش حسرتش خاكستر نشده بود. نوشته امین مترسک عاشق
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
![]() |
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاری خرم است ای گل کجايی
که بينی بلبلان را ناله و سوز
جهان بیما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی ميندوز
نکويی کن که دولت بينی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز ...
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها - هجری و شمسی - همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشمهای نگران ، آینه تردیدند
نشد از سایه خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ، ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه ؛ به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی ، به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی ، همه ساعتها ، ثانیه ها
از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند ...
از : زنده یاد قیصر امین پور
http://ayenedar.persianblog.ir/tag/..........منبع غزل دوم
به افتخار اومدن بهار و دوستای های شمالی ام آهنگ را عوض کردم بهار قدمت سر چشم

گلها عروس سبز جهان را می آورند
پایان بادهای خزان را می آورند
می خواند زیر گوش زمین مادر بهار
بیدار شو که دخترمان را می آورند
تا کوه های سر به دل آسمان زده
بر دوش رودهای روان را می آورند
بر دست پر سخاوتشان لاله های سرخ
نبضی همیشه در ضربان را می آورند
صدها هزار مرغ مهاجر در آسمان
بعد از سکوت دی هیجان را می آورند
سر شاخه های تازه و ترد صنوبران
برسر جوانه های جوان را می آورند!
گنجشکها و چلچله ها کل کشیده اند
گلها عروس سبز جهان را می آورند!
نغمه مستشار نظامی

بی نهایت و بی واسطه
وحی حضور تو در همهمه این بازار مکاره بیخودم می کرد
آیینه ای صیقلی بود این دل...
حلول ماه روی تو را در آن می دیدم
آن روز با یادت آنچنان و امروز بی تو اینچنین
این مشت گِل
این هزار پاره
که در سینه ام سر وصدا می کند چیست؟
خدایا این گل را بگیر ، یک دل برایم بساز
یادت بماند که روحت را در آن بدمی
پشت در ایستاده ام
از : م.الف.گندم
