در هوایت بیقرارم روز وشب
سر زپایت بر ندارم روز وشب
روز وشب را همچو خود مجنون کننم
روز وشب را کی گذارم روز وشب
جان ودل از عاشقان می خواستند
جان ودل را می سپارم روز وشب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز وشب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگنم گاه تارم روز وشب
می زنی تو زخمه وبر می رود
تا به گردون زیر وزارم روز وشب
خداوندگار عشق
پ. ن : دیشب به آخرای فصل شعر زمستان رسیدم .
دیروز پاک کن و مداد تراشم به جای من آزمون ارشد دادند (به غیر از سوال های زبان که واقعا خوندمشون و جواب دادم )
*برگرفته از صفحه خانم رستاک
برچسبها:
عشق