
روزهای آخر دانش آموزی ام با دوستان زیر همین سه درخت نشستیم و عکس انداختیم آن موقع نهال های نورسته ای بودند و حالا چه بر و رویی دارند ....
سال گذشته روی یکی از همین نیمکت های کنار دیوار نشسته بودم با دانش آموزهایم - چرا اینجا؟- به دلیل ترس از زلزله بعد از این که سه بار کلاس را لرزاند ادامه کلاس را به حیاط مدرسه بردیم و من گفتم برایشان از روزهای دانش آموزی ام کنار همین درختها برای دانش آموزان رشته ریاضی پز دادم که کلاس دوازده نفری ما اولین گروهی بودیم که در این دبیرستان به رشته ریاضی رفتیم و از درس خواندن ها و نمره هایمان .....
یکی از بچه ها :
برا همین معلم شدید ؟!!!!! با لحن بدی گفت یعنی خیلی هم مالی نیستی من مهندس بعد از اینم
ناراحت نشدم به لطف خدا نسبت به خودم امیدوار شدم که حسابم را در همین دنیا صاف کرد ....
همان روزهایی که زیر این درخت ها برای یادگاری عکس گرفتیم رفتیم پیش معلم هندسه و جبر (آقای نیازی ) و خداحافظی و ایشان گفتند ان شاء الله ما می رویم و شما جای ما را پر کنید و من با لحن زشتی که بلافاصله بعدش پشیمان شدم گفتم :
نـــــــــــــــــــــــــــه ! من نمی خوام معلم بشم فقط معماری آقا !
برچسبها:
معلم