
دیدم که دخترکانم چقدر محبت کم دارند دیدم که در مدرسه چقدر به دختر ِسرکش کلاس توهین شد و او چه واکنش شدیدی داشت کاغذهای در و دیوار کلاس را پاره کرد و از لرز روی پای خودش بند نبود و ........
فهمیدم همین دخترک شیرین ........
نمی توانم بگویم ....
چرا بچه هامان بیراهه میروند چرا ما بلد نیستیم راه را نشانشان بدهیم چرا باید کلاس برنامه نویسی دو هفته پشت هم سه شنبه ها سر این موضوع به بلوا کشیده شود هفته قبل بچه ها سر صبح در کارگاه کامپیوتر چت داشتن و بدون اجازه و نظارت از اینترنت استفاده کرده بودند ...
کنار سیستم شماره 4 ، نامه عاشقانه پیدا شود ...
بچه ها یواشکی فیلتر شکن نصب کنند...
دوستشان دارم وای نمی دانید چقدر قشنگ گریه می کنند گوله گوله اشک میریزند و یک ترس تو عمق چشمهاشان قُل قل می کند دوستشان دارم...
اینجا و آنجا همش در ستایش عشق می نویسم و بعد با خودم فکر می کنم اگر یکی از همین عشق نامه ها لای کتاب دخترم باشد باید چه کار کنم او هم باید همینقدر از من بترسد که با التماس بخواهد به خانه شان زنگ نزنن
باید یک درس اساسی به آنها بدهم - درس عشق - اما چه بگویم وقتی خودم عاشقی بلد نیستم وقتی نهایت مثبت اندیشی بچه ها میگوید : عشق مجازی یعنی پسر همسایه تعمیرکار سرکوچه همکلاسی داداشم شوهر زن همسایه ...... و عشق حقیقی : عشق به خدا ...، یعنی همین...
یک دختر جوان و عشق به خدا یعنی همه مساله ها را ماست مالی کنیم برود
من چه دارم برای گفتن چطور بگویم هنوز زود است برای شما، وقتی د ر یک کلاس 14 نفره حداقل 5 تا عروس خانوم داریم و گاهی مادر هم میشوند...
چه بگویم وقتی مشاور مدرسه در نقش پلیس مدرسه هست ...
از شکوه عشق بگویم و دلشوره های شیرینش از هم پاشیده شدن قلبش از داغ شدن سر و یخ کردن دستهاش
از فریب و رذالت و حماقت دخترکان شیرین سخن و شیرین ادایم ، از دل های ساده و سرهای پرشورشان
از چه بگویم من از چه بگویم من ....
اصلا بیا تا چشمهایم را ببندم و بگویم اینجا هم مدیر دارد هم معاون آموزشی و معاون پرورشی ، مشاور دارد و سرپرست اصلا پدر دارند و مادر ...
بگذار من خاک گچ همان تابع random و آرایه های چند بعدی ِ پای تخته را بر سرم بریزم اصلا به من چه !!!
