من آن یخم که از آتش گذشت و آب نشد
دعای یک لب مستم که مستجاب نشد
من آن گلم که در آتش دمید و پرپر شد
به شکل اشک در آمد ولی گلاب نشد
نه گل که خوشهی انگور گور خود شدهای
که رویشاخه دلش خونشد و شراب نشد
پیمبری که به شوق رسالتی ابدی
درون غار فنا گشت و انتخاب نشد
نه من که بال هزاران چومن بهخون غلطید
ولی بنای قفس در جهان خراب نشد
بهخواب رفت جهان آنچنان که تا به ابد
صدای هیچ خروسی حریف خواب نشد
شاعر : غلامرضا طریقی
سلام بر سال 1400
سلام به دوستانی که بودند نیستند
سلام به دوستانی که بودند و هستند
سال جدید را در کمال سلامتی شادی و رفاه سپری کنید .
دوستان دوستتان دارم
اول از همه یک نفس عمیق
اوه اوه چه غباری نشسته اینجا .....
فارغ التحصیل شدم تقریبا کمی مانده به آخرش هستم از پایان نامه با رتبه عالی دفاع نمودم .
خلاصه هرکس راجع به خوشه بندی آنلاین فازی سی میانه ( افزایشی) کمکی خواست بیاد سراغ من
عید همگی مبارک باشه .
امروز برای تنفس یک چهل تیکه کوچک دوختم و دلم وا شد
کاش فردا درگیر مراسم نبودم تا یک کتاب هم می خواندم دلم برای خیلی از کارهایی زمین ماندهام می تپد .
این نوشته به معنای ادامه فعالیت وبلاگ نیست . دلم برای اینجا تنگ شده بود .
میشه لطف کنی و خصوصی ایمیلتان را برایم بگذارید کار مهمی با شما داشتم در واقع سوال مهمی داشتم
متاسفانه وبلاگ شما برای من فلیتر است . سیستم من به دلیل استفاده از سرور دانشگاه قادر به استفاده از فیلتر شکن نیست .
اگر از فیترشکن استفاده کنم پروفایل دانشگاهی ام باز نم یشود
متشکرم
و باز یک ماه را خورد .....
حرفی مانده برای گفتن ؟
خب بهتر از هم به در هم نشیم ( عصبانی نشیم ) دوستان برای کوچ بیان رو پیشنهاد میدم نویسنده ای می گفت بیان به شعور مخاطب احترام میذاره
.......
روزهای خوبی را با دوستانی عزیز پشت سر گذاشتم و ....
با همه عشق و سپاس
بدرود

فقط یک سوال :
از آنجا که من آدم سواری بده ای نیستم در نتیجه چرا دوست داشتنی نمی باشم ؟ چرا اغلب با مدیر مدرسه کارمان به چالش می کشد؟ مهران خان هم این اصلاح پاچه خواری را خوب رواج داد و عجب جواب می دهد . آقا پاچهخوار نیستم ! نیستم خو پس سال بعد مدرسه را عوض نموده شاید در محیط جدید کمی مشق پاچهخواری کنم شاید کارم با مدیر به رفت و آمد خانوادگی کشید و تابستان بعدی با هم رفتیم مسافرت

از همین تریبون اعلام می کنم دانش آموزان سال بعد من صد در صد قبولند زیرا برای هر درس 100 نمونه سوال می دهم و آخر ترم 25 سوال را در امتحان می آورم و هر هفته از ده سوال آزمون می گیرم .
در تمامی مسابقات و اقدام پژوهی ها و همایش و ضمن خدمت و کارگاه آموزشی و کارهای پژوهشی شرکت می کنم تا سقف تقدیر نامههارا به سطح وزارت برسانم .
با مدیر بر سر اینکه چرا وقت کلاسم را هر شنبه و چهارشنبه به عناوین مختلف پرورشی می گیرد بحث نمی کنم . اصلا آموزش کیلویی چند؟ باید به پرورش رسید که همانا همین مهمتر از همه است تازه می خواهم پیشنهاد بدهم کل گروه تاتر و سرود مدرسه را از کلاس من انتخاب کنند و هر روز هم اجازه تمرین به گروه را می دهم . از درس من که چیزی نمی فهمند بگذار حداقل گروه های هنری مدرسه یک امسال را مقام استانی بیاورند تا به عنوان همکاری با مدیر در امور پرورشی از من تقدیر شود .
الهی خدا همه زیراب زن های مدرسه ام را جز جگر دهد تا شاید ادب شوند .
نتیجه ؛ ما این شبها که توی حیاط و روی ایوان ( هرچند تابستونه ما بهش میگیم بهارخواب ) می خوابیم کلافه ام شبها تا حدود ساعت 2 بیدار مینشینم تا همه همسایه ها بخوابند و نتوانند مرا بدخواب کنند و از اذان صبح هم به خاطر زنگ زدن موبایل یکی از همسایه ها که اتفاقا ایشان هم روی ایوانشان می خوابند بیدار می شوم. من با اولین زنگ موبایلش چشمانم باز می شود و ایشان باید سه دور موبایل از اول تا آخر آواز بخواند تا چشم بگشایند بعد هم بد خوابی دوباره ، بعد از نماز صبح من و بالشت به داخل خانه نقل مکان می کنیم و دور تا دور خانه را برای پیدا کردن گوشه ای که صدای یخچال نیاید و ساعت تیک و تاک نکند و مگسسسسسسسس ویز ویز نکند می گردیم .
از وقتی زلزله آمده تنها توی خانه نمی خوابم و البته گرم نیز هست و دلم نمی اید برای خودم تنهایی کولر روشن کنم . نگید خسیسی که روی مصرف آب خیلی حساسم . هوای بیرون و نسیمش عالیست ولی همه این عوامل آزار دهنده هم هستند و جالب که همسرم و دخترم تخت می خوابند .
شاید به دلیل کاری هست که برایم خوشایند است و قرار است از فردا صبح زود آغاز شود : ســـــفری متفاوت
این پروژه درس سیستم های عصبی را که انگار ندیدمش از کنارش رد شدم برای 2 نمره - البته سوای 20 نمره آزمون است - و پروژه درس فازی تحویل داده شد برای 3 نمره تازه جناب دکتر پشت چشم نازک فرموده و عرض کردند نمره ارائه را گرفتی ببینم پیاده سازی را چه کردی باید سی دی ات را ببینم ...اصلا فراموش می کنیم خوب از خودتان بگویید ....

به کتابخانه دانشگاه رفتم و کتابهای درسی و سی دی را تحویل دادم و با شوق به طرف قفسه کتاب های رشته ادبیات زبان انگلیسی رفتم آنجا می شود کتابهای ارزنده ای را پیدا کرد یک ردیف سری کامل کتابهای پائولو کوئیلو ( نویسنده معاصر برزیلی ) بود و من تا حالا از نویسنده نخوانده بودم . کتاب کیمیاگر و سفر به دشت ستارگان و همچنین کتابی با عنوان رمز گشایی کیمیاگر نوشته و.آیخلبرگر - و.شجاوینسکی را امانت گرفتم و مطالعه می کنم .
تیتر : بعدا میگم
نه تکان نه ! من این تکان ها را تاب نمی آورم و توانم آنقدر ها نیست .
عید فطر مبارک عبادتون پذیرفته دلتون لبریز عشق روزهاتون پر از شادی
به مادرش آبجی می گفته... چند نفری توی اتاق بودند و او مدام می گفته آبجی مو رُم بِبُر یکی می پرسه حواسش نیست و جلو رفته می پرسد خاله مو کی اُم و او گفته حواسم هست تو حاج امینی و بعد به گوشه ای خیره شده و گفته آبجی مو رُم بِبُر و رفته .... برای همیشه .
بعد از برگشتنش به روستا کلی ماشین تو جاده خاکی ده غبار براه انداخته بودند و او همینطور می خواست که پر طمطراق برود و رفت .... برای همیشه .

* تیتر نوشته : گروس عبدالمالکیان
دوازده من خمیر به لگن داشته و از صبح نان و فتیر پخته بود و آق من کاظم مهمان ناخوانده را منزل آورده بود و توران خسته بود و زاچ بود و بچه ول ول می زد از گرسنگی و او فریاد می زد مرررررررررررررگ !
فرصتی به نشستن نبود که نان می سوخت و هیزم خاکستر میشد به بیهودگی اگر تنور را وامیگذاشت .
حالا آب قندی زن همسایه بدهدش کامش تر شود تا بعد ...
...
شب شد بچه را به آغوش کشید و همراه او روی نعلین غلید و شیرش داد و خوابید و سحر شد شیرش و داد و خوابید و صبح شد با همه خستگی چشم گشود و سفیدی صورت بچه و قرمزی خط خون روی صورتش ، نشست نگاهش کرد ، بغلش کرد ،
وای چه سردی مادر بیا بِغلُم گرمت کنُم . های آق من کاظم بیا ببین این خون از گوش بچه به دِماغش رفته یا از دماغش به گوشش . آمد و گفت ببینمش .... توران بچه مرده !!
بچه را گرفت از او و دوید سمت خانه خاله
خَله خله کُ نگاش کُ مَنکاظم مِگه مُردَه راسته؟ به خدا خودُم سحر شیرش دادُم !
خاله بچه را گرفت نگاهش کرد و یکی زد توی سر توران بچه را خفه کردی توران
توران خندید ... نِه حتما فتیر خوردُم بچَه سِقل کِردَه و مردَه نه مو خِفَش نِکِردُم ...
تا ظهر منگ بود باور نمی کرد منکاظم بچه را گرفت و برد گاه می خندید و گاه فکر می کرد پانزده ساله بود گاهی حتی حس می کرد از شرش خلاص شده وگاهی بغض فقط و ظهر که برخاست برای تیار کرن نهار خواست دستش بشورد که نگاهش به لکه خون پشت دستش افتاد و دنیا روی سرش خراب شد ....
*** دیدید موندم اولین دلیلش رنکینگ وبلاگم بود که حیف می شد
*** دوم دوستانی که دوست داشتن در بلاگفا بمونند
*** سوم دلم برای اینجا تنگ میشد
*** چهارم زرنگ شدم تو دو تا وبلاگ می نویسم
سیدعلی صالحی
آســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیاب
بیلی نازم با سری زخمی گم شد بیلی بلدرچینم بود گل پسرم
حالا چیلی گل دختر تنها شده این پرنده سرکش دیشب از فرط تنهایی تو بغلم آروم نشست و مثل همیشه شلنگ تخته نینداخت اصلا خودش آمد به آغوشم .
بیشتر از یک ماه است شاید دو ماه پسر جوان همکارم گم شده و دیشب با نگاه به ستاره ها نتوانستم اندازه غم مادرش را درک کنم . خدایا خبری از او برسان
